آغوشی که جا ماند، دلی که شکست...
دیگر نبودنِ بعضی آدمها را نمیتوان باور کرد؛ آنقدر در دل و جانت ریشه دواندهاند که نبودشان مثلِ قطع شدنِ نفس است.
بامدادِ ۲۹ فروردین بود؛ حوالی نیمهشب، وقتی ستارهها در آسمان خاموشِ شهر، گویی برای دلِ من اشک میریختند. پاهایم بیاختیار مرا کشاند تا کنارِ مقتلِ آقا و خانم حداد بایستم. نمیدانستم باید بگویم «خیلی دلتنگت هستم» یا باید بگویم «خوشحالم آمدم پیشت، عزیزترینم». در سکوتی که فریادِ نبودنت را سر میداد، ایستادم. جای خالیِ آقا و خانم حداد مثل خنجری بود در قلبِ تمامِ روزهایِ روشنِ گذشته.
تو همیشه میآمدی سمتِ ما؛ نه فقط فیزیکی، که روحی… حضورِ آرامشبخشت مثل نسیمی بود که گردِ غم را از دلم میشست. اما امشب، من بودم که آمده بودم؛ با کولهباری از دلتنگی که از تحملِ تمام دنیا سنگینتر بود. اشکهایم امانم نمیداد. همین که رسیدم، نامت را روی دیوار دیدم؛ انگار تمام کسانی که تو را دوست داشتند، اینجا جمع شده بودند تا بگویند: «ما هم دلتنگیم.»
تکتکِ صحنههای اعتکاف، آن روزهای نورانی، جلوی چشمانم جان گرفت. لبخندت… همان خندهی ریز و دلنشینی که جایش روی لبهای من خالی است. صدایت، مهربانی بیدریغت… ماژیک را برداشتم، دستانم میلرزید، اما نامت را روی دیوار مقتلت نوشتم؛ کنار خیابان کشور دوست. نوشتم: «به یاد معلم شهیدم، شهیده زهرا حداد عادل. خانم حداد، حلالم کن.» کنار تمام کسانی که یادشان در این دیار زنده است. شاید تو هم ببینی… ببینی که یادت اینجا، در قلب بچههای این مدرسه، هنوز روشن است.
همه اشک میریختند و دلتنگ آقاجان بودند؛ اما من… من فقط دلم برای آقا تنگ نبود. دلم برای مادری تنگ شده بود که تنها آرزویم دیدن دوباره صورتِ مهربانش بود؛ شنیدن دوباره صدایش؛ چشیدن دوباره آغوشِ مامان زهرام…
هر گوشه را که نگاه میکردم، دنبالِ تو میگشتم. دنبالِ سلامی دوباره، دنبالِ آن نگاه آشنا… اما تو نبودی. و این نبودن، سنگینترین درسی بود که باید میآموختم. نتوانستم ازت حلالیت بگیرم… نتوانستم بگویم چقدر خستگیهایت را کم دانستم، چقدر زحماتت را نادیده گرفتم. حلالم کن… اگر قدرِ تمامِ خوبیهایت را ندانستم. حلالم کن اگر هنوز باور نکردهام که رفتهای. برایم دعا کن… آنجا که پیش حضرت فاطمه (س) آرام نشستهای.
اما خانم حداد... قول میدهم کم نیاورم. قول میدهم درسهایم را با تمام وجودم بخوانم؛ همانطور که همیشه مشوقم بودی. قول میدهم دیگر تا نصفِ شب بیدار نمانم و سلامتیم را فدای بیداری نکنم. ممنونم بابت تمام حرفهای قشنگت، بابت لبخندهایی که دلخوریهایم را آب میکرد. دوباره به یادت «اتحداک» میخوانیم؛ دوباره با قدرت در مدرسه درس میخوانیم. مراقبمان باش…
دلم برای قلبِ مهربانت، صورتِ قشنگت، صدای دلنشینت، آن لبخندهای ریز و دلبرانهات… برای تمام وجودت تنگ شده. کاش دوباره همانطور که بعد از اعتکاف بغلم کردی، باز هم بغلم کنی. کاش دوباره بگویی: «تو فوقالعادهای.» ممنونم برای همهی تعریفهایت، برای لبخندهایی که غصههایم را آب میکردند. کاش دوباره آن روسری سرمهایِ قشنگت را سرت کنی و بیایی مدرسه. کاش دوباره اعتکاف باشد و با هم نماز بخوانیم. تمام صحنههای اعتکاف مثل فیلمی از قاب خاطره در ذهنم میچرخید… صدایت، نگاهت، مهربانیهایت… دلم برای تمام خاطراتی که آنجا ساختیم، میسوزد.
قول میدهم… عهد میبندم؛ مثل خودت، تا آخرین قطره خونم پای این راه بایستم و برای وطنم هر کاری بتوانم انجام دهم. قول میدهم مانند خودت مادری، معلمی و انسانی نمونه باشم. به امام حسین (ع) گفتم دلت هوای کربلا داشت… فرصت نشد. از او خواستم مراقبت باشد در آن دنیا؛ همانطور که تو همیشه مراقب ما بودی. من که لیاقت آن پرواز را ندارم… اما خوشبهحالت که لیاقتش را داشتی.
بماند که چقدر دلت برای دلِ فاطمهسادات و پسران عزیزت تنگ است…
التماس دعا… برای ما که جا ماندهایم.
نازنین فاطمه اشرافی
پایه هشتم
