نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد

در نخستین مواجهه‌ام با فرهنگ، کمی برای آمدن تردید داشتم. وقتی فضای ساده، کوچک اما دلبازش را دیدم، جا خوردم. تصور می‌کردم مدرسه عروس آقا باید تجملاتی و پر از خدم و حشم باشد؛ اما آنچه دیدم، سادگی دلنشینی بود که بعدها فهمیدم شبیه صاحب همان خانه است.

آن روز گذشت و چندی بعد، پس از تماس قبولی، قرار شد برای مصاحبه به مدرسه بروم.

دمِ در که رسیدم، باز هم تردید به سراغم آمد. با خودم می‌گفتم: «واقعاً می‌خواهم مدرسه‌ام را عوض کنم و به اینجا بیایم؟» کمی هم ترسیده بودم؛ اما بالاخره خودم را به آن سوی در هل دادم.

راه را به سوی اتاقی نشانم دادند. پیش از آنکه وارد شوم، لحظه‌ای مکث کردم. نکند سؤال‌ها آن‌قدر سخت باشند که نتوانم پاسخ بدهم؟ نکند آن‌قدر جدی و با اخم نگاهم کنند که حتی نتوانم خودم را معرفی کنم، چه برسد به اینکه از زندگی‌ام حرف بزنم.

دل به دریا زدم و وارد شدم.

خانمی با روسری سورمه‌ای ساده، تمام‌قد ایستاده بود. همین که نگاهم به نگاهش افتاد، تمام آنچه پیش از آمدن در ذهنم ساخته بودم، یکباره فرو ریخت. صدای آرام و نگاه مهربانش، دلهره را از وجودم بیرون برد؛ انگار نسیمی بر صورتم وزیده باشد و تمام التهاب دلم را با خود برده باشد.

از همان لحظه اول، دلم می‌خواست بیشتر بشناسمش.

نوبت معرفی رسید. اسمم را که گفتم، با همان صدای آرام و پخته گفت:

«خوشبختم، من هم زهرا حداد عادلم.»

نامش را که شنیدم، دوباره هراسی شیرین در دلم نشست. یعنی عروس رهبر روبه‌روی من ایستاده است؟

خودش قرار است با من مصاحبه کند؟ پس چرا این‌قدر صمیمی و بی‌تکلف رفتار می‌کند؟ 

سؤال‌ها از ذهنم پر کشیدند و جایشان را آرامشی گرفت که بی‌آنکه خودم بدانم، مرا برای آمدن به فرهنگ مصمم می‌کرد. آن روز، شاید فقط یک مصاحبه تمام شد؛ اما گفت‌وگویی آغاز شد که هنوز بعد از سال‌ها در گوش جانم ادامه دارد. و حالا، نخستین روزی بود که بعد از رفتن او دوباره به مدرسه می‌آمدم.

پشت در ایستادم.

نگاهم که به تابلوی «دبیرستان دخترانه فرهنگ» افتاد، اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایم لغزید. جان نیمه‌جانم را به زحمت تا درِ قهوه‌ای مدرسه کشاندم و خودم را به سختی به داخل رساندم.

تمام راه با خودم تکرار می‌کردم: «این همه روز را بدون شنیدن صدای آرامش سر کردی؛ امروز هم فرقی ندارد...»

اما فرق داشت. همه‌چیز فرق داشت.

در غبار نگاه و قلب خودم گم شده بودم که ناگهان چشمم به بنر مشکی روی نرده‌های پیش‌دانشگاهی افتاد؛ درست همان‌جایی که همیشه ماشین خانم حداد پارک می‌شد.

ضربه‌ای محکم بر تمام وجودم فرود آمد.

پرنده‌های دلم با فریادی خاموش از سینه‌ام پر کشیدند.

همه ساختمان‌های درونم، با دیدن نامش روی بنر و واژهٔ «شهیده» کنار آن، در یک لحظه به خاکستر تبدیل شدند.

این نخستین مواجهه من با نبودنِ سروی بود که همیشه تمام‌قد ایستاده بود. آن روز فهمیدم گاهی نبودنِ یک نفر، می‌تواند نبودنِ یک جهان باشد. تعادل بدنم را از دست دادم. اشک‌های داغ، بی‌اختیار بر صورتم جاری بود و تنها یک جمله، مدام در گوشم تکرار می‌شد:

«خوشبختم... من هم زهرا حداد عادلم...»

خم شدم؛ انگار چیزی روی زمین ریخته باشد. تکه‌های شکسته قلبم را از روی زمین جمع کردم. بر هر تکه، تنها یک نام نوشته شده بود: «زهرا حداد عادل.»

همه را در آغوش گرفتم و وارد همان ساختمان ساده، کوچک اما دلباز شدم. روبه‌روی درِ همان اتاق ایستادم.

سه سال پیش، وقتی برای مصاحبه آمده بودم، نمی‌دانستم حکایت آن اتاق چیست. برایم فقط اتاقی بود که قرار بود در آن چند سؤال از من بپرسند. اما حالا، آن اتاق برایم «اتاق فرهنگی» بود؛ اتاقی که بوی حضورش را در خود نگه داشته بود. قدم برداشتن به آن سوی در، برایم از هر روز دیگری سخت‌تر بود.

اشک‌هایم را پاک کردم و آرام وارد شدم. ناگهان همه‌چیز در ذهنم جان گرفت.

«اسمم حسنا خدادی است...»

«خوشبختم، من هم زهرا حداد عادلم.»

این بار اما زهرا حداد عادل پشت میز نبود. این بار، تصویرش با واژه «شهیده» بر دیوار اتاق فرهنگی نقش بسته بود. جسمش در اتاق نبود؛ اما حضورش از دیوارها، از پنجره‌ها، از صندلی‌ها و از آجر به آجر مدرسه احساس می‌شد؛ حضوری که با رفتنش هم از این خانه رخت برنبسته بود. آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها وقتی می‌روند، تازه بیشتر در زندگی آدم حضور پیدا می‌کنند. من همه زندگی‌ام را از همان دیدار کوتاه و از همان جمله ساده آموختم؛ از همان «خوشبختم، من هم زهرا حداد عادلم.»

از تو فقط درس نخواندم؛ زندگی کردن را آموختم. آموختم برای زندگی‌ام مقصد داشته باشم؛ بدانم از کجا آمده‌ام و قرار است به کجا برسم. یاد گرفتم برای این سفر، چمدانم را سبک ببندم و دل‌بستگی‌هایم را آن‌قدر زیاد نکنم که از حرکت بازبمانم.

از تو یاد گرفتم آراستگی، فقط مرتب بودن ظاهر نیست؛ نظمِ دل است که خودش را در ظاهر هم نشان می‌دهد. وقتی می‌گفتی: «یک خانم چادری همیشه باید چادر تمیز و اتوکشیده داشته باشد»، بعدها فهمیدم منظورت فقط چادر نبود؛ می‌خواستی دل‌هایمان هم همیشه صاف و بی‌چروک بماند.

از تو ادب را آموختم؛ اینکه سلام را از هیچ‌کس دریغ نکنم، در احترام به بزرگ‌تر پیش‌قدم نباشم و اجازه بدهم ادب، پیش از زبانم سخن بگوید.

یاد گرفتم لباس هر مجلس را متناسب با شأن همان مجلس انتخاب کنم؛ همان‌گونه که هر سخن، جای مخصوص به خودش را دارد.

از تو یاد گرفتم مراقب چشم دلم باشم؛ که گاهی لغزش دل، از لغزش قدم خطرناک‌تر است.

از تو اشک را یاد گرفتم؛ اشکی که از سر محبت اهل‌بیت جاری شود، ضعف نیست؛ قوت است. برکت است. سرمایه‌ای است که خدا در دل انسان ذخیره می‌کند.

یاد گرفتم نماز فقط خواندن چند جمله نیست؛ دل کندن از زمین و سپردن جان به آسمان است. آموختم هنگام گفتن «الله‌اکبر»، همه دل‌مشغولی‌هایم را پشت سر بگذارم و رو به خدایی بایستم که همیشه از رگ گردن به من نزدیک‌تر است.

وضو گرفتن را هم از تو یاد گرفتم؛ نه فقط شستن دست و صورت، که شستن غبار غفلت از جان. غسل کردن را یاد گرفتم؛ اینکه گاهی آدم باید تمام خستگی‌های روحش را نیز با آب ایمان بشوید.

یادم هست با چه حوصله‌ای احکام طهارت را برایمان توضیح می‌دادی. آن روزها شاید فقط احکام یاد می‌گرفتیم؛ اما امروز می‌فهمم تو داشتی پاک زندگی کردن را به ما یاد می‌دادی.

از تو یاد گرفتم بی‌چشمداشت محبت کنم؛ برای دوست داشتن، منتظر جبران کسی نباشم و باور داشته باشم که خداوند، خود بهترین جبران‌کننده محبت‌هاست.

از تو یاد گرفتم اگر خطایی از دیگری دیدم، پیش از آنکه آن را بر زبان بیاورم، برای پوشاندنش تلاش کنم. آموختم آبروی آدم‌ها، امانتی است که خدا در دست ما گذاشته و نباید به آسانی آن را شکست.

از تو یاد گرفتم در برابر ظلم، تماشاگر نباشم. سکوت، همیشه نشانهٔ آرامش نیست؛ گاهی نشانه همراهی با ظلم است. یادم دادی اگر کاری از دستم برمی‌آید، هرچند کوچک، انجامش دهم؛ حتی اگر سهم من، تنها حضوری در میان جمع یا بلند کردن صدایی برای مظلومی باشد.

از تو یاد گرفتم رضایت خدا را در رضایت پدر و مادرم جست‌وجو کنم؛ برای وطنم با افتخار بایستم، هنگام خطا عذر بخواهم و شادی‌ام را با شادی دیگران قسمت کنم.

از تو یاد گرفتم مادر بودن، تنها به نسبت خونی نیست. می‌شود مادری کرد برای دل‌هایی که هیچ نسبتی با آدم ندارند، جز محبت. تو برای ما همین‌گونه بودی؛ مادری که هیچ‌وقت میان ما و خودت فاصله‌ای نمی‌گذاشت.

یادم هست روزهایی را که در کریدور مدرسه می‌ایستادی و ما دور تو حلقه می‌زدیم؛ با هم سرود می‌خواندیم، می‌خندیدیم و تو با همان لبخند آرامت، شادی را میان همه تقسیم می‌کردی. آن روزها گمان می‌کردم این‌ها فقط خاطره‌اند؛ اما امروز می‌فهمم هر کدامشان درسی بود برای زندگی.

از تو یاد گرفتم زندگی، فقط نفس کشیدن نیست؛ باید آن را با هدف، با ایمان و با مسئولیت زندگی کرد. آموختم هر کاری را که برای خدا انجام می‌دهم، هرچند کوچک، با شوق انجام دهم، نه از سر اجبار.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم آن روزِ مصاحبه، فقط یک روز عادی نبود؛ آغاز مسیری بود که هنوز ادامه دارد. شاید آن روز خودت هم نمی‌دانستی جمله‌ای که با سادگی بر زبان آوردی، سال‌ها بعد این‌گونه در جان شاگردی ریشه خواهد دواند. نه فقط من؛ هرکدام از ما، گوشه‌ای از زندگی‌مان را مدیون توایم. هر کداممان خاطره‌ای داریم که هنوز بوی حضورت را می‌دهد.

تو رفتی؛ اما رفتنت، پایان حضورت نبود.

هنوز هم عطر حضورت در راهروهای مدرسه می‌پیچد. هنوز هم در آجر به آجر فرهنگ، ردّ قدم‌هایت پیدا است. هنوز هم هر بار از کنار اتاق فرهنگی می‌گذرم، پیش از آنکه چشمم به عکست بیفتد، صدایت را می‌شنوم.

همان صدای آرام، همان لبخند همیشگی...

«خوشبختم، من هم زهرا حداد عادلم.»

و هر بار که این جمله در ذهنم تکرار می‌شود، با خود می‌گویم: خوشبختیِ من، از همان روزی آغاز شد که تو را شناختم؛ روزی که نمی‌دانستم قرار است حضورت، مسیر زندگی‌ام را عوض کند و نبودنت، معنای حضورت را به من بیاموزد.

شاید سروها را بتوان از میان باغ برید؛ اما هیچ‌کس نمی‌تواند سایه‌شان را از خاطر رهگذران بگیرد.

تو رفتی؛ اما سایه حضورت هنوز بر سر ماست.

 

حسنا خدادی

۵
از ۵
۱۳ مشارکت کننده