رازی سربه مهر

حسرتِ درکِ این راز را که او چگونه هرگز فرسوده نمی‌شد، با خود به گور خواهم برد؛ او هرگز رازش را به من نگفت... البته که او اهلِ فاش کردنِ رازهایش برای هیچ‌کس نبود. نمی‌دانم، شاید اگر روزی قلبِ رنجور و ضعیفش را با تیغی از جنس نور بشکافیم، واژه‌ها و ناگفته‌های بسیاری در آن بیابیم؛ کلماتی درهم‌ریخته و بی‌شمار، از جنسِ کریستال‌های شکسته و بُرنده. کلماتی که اگر بر زبان جاری می‌شدند، شاید هرگز قلبِ صاحبشان را این‌چنین به ستوه نمی‌آوردند. اما نیرویی از جنسِ ایمان و هیبتی خستگی‌ناپذیر در عینِ زنانگی، به آن‌ها اجازه‌ی عبور از لبانش را نمی‌داد. کلمات تا گلوگاهش بالا می‌آمدند، اما همان‌جا در لحظه می‌شکستند و جان می‌دادند.
گمان می‌کنم خستگی‌اش نیز به همین منوال بود؛ تا بندبندِ اندامِ ظریفش نفوذ می‌کرد، اما در دم، کمر خم می‌کرد و شکست‌خورده به همان قلبِ صبور بازمی‌گشت. چیزی نمی‌گذاشت خستگی پیشروی کند... من خود یک بار با چشمانِ کم‌فروغ و تارم دیدم؛ دیدم آن زمان که خسته می‌شد، چگونه پرتوی از ایمان، پس از درهم‌شکستنِ خستگی، با غرورِ یک فاتح، پشتِ شیشه‌ی بلورین و پرفروغِ چشمانش جمع می‌شد. دیدم که انگار روحِ خدا بر جسمش می‌تابید. دیدم که گویی به مرکزِ لایزالِ انرژیِ عالم وصل گشته و دوباره جان گرفته است.
این‌همه قدرت از یک «زن» بعید بود؛ زنی که با تمامِ تنهایی‌اش، در برابرِ عالمی از مصائب و دشواری‌ها ایستاده بود؛ با قلبی خسته، نگاهی نجیب و افتاده، و ایمانی بی‌حد... شاید همین موردِ آخر او را تا بدین‌جای مسیر آورده بود. اما مگر ایمان با جانِ انسان چه می‌کند؟
از آن روز، او رفت و من ماندم و پرسش‌های بی‌شماری که گمان می‌کردم تا قیامت برای پرسیدنشان مجال دارم؛ اما صد افسوس که اشتباه می‌کردم. اینکه «ایمان با انسان چه می‌کند؟» رازی است که فهمیدنش را به گور خواهم برد؛ چراکه باید با دریغِ تمام بگویم: «خانم حداد» هرگز رازش را به من نگفت. او رازش را بر زبان نمی‌آورد، بلکه آن را «زندگی» می‌کرد...
تنها یک بار، چیزی نمانده بود یکی از آن رازها را از زیر زبانش بیرون بکشم. قرار بود در راهرو منتظر بمانم تا کارش تمام شود و بیاید و رازش را برایم بگوید. او هنوز نیامده است... هرچند به نظرم دیگر کارهایش تمام شده باشد. گاهی فکر می‌کنم شاید مرا فراموش کرده است؛ باید به او یادآوری کنم...
خانم حداد! من اینجا سال‌هاست که در انتهای این راهرو نشسته‌ام و منتظرم تا شما بیایید، چراغ را روشن کنید و آن رازِ مکتوم برملا شود. خانم حداد، من سال‌هاست که چشم‌به‌راهم؛ اما گویی شما بر همان عهدِ دیرین مانده‌اید... یادم آمد! شما هرگز رازتان را به کسی نمی‌گفتید.

 

سهی حیدربیگی

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده