
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم.
وقتی قدم برمیداشتم تا برسم، یکباره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند آقا برگشت...
دل بیتاب بود و چشم خیس. قلب نمیتپید و گوش، جز هقهق، نمیشنید. پا میلرزید و دست روی دهان بود تا صدای جیغ بلند نشود... و خَسَفَ القمر؛ و ماه بینور گردید. بهراستی حال و هوایی عجیب و غریب بود؛ گویی زمان و زمین و آسمان و تمام کائنات ایستاده بودند و این حجم از علاقهی همهی ما را به آقا به تماشا نشسته بودند.
عکسها و پرچمها بالا میرفتند و قلبهای پاکِ حاضر در جمع، به واسطهی اشک برای او، بالاتر.
مداحها تکبهتک بالا میرفتند و پشت میکروفن، جلوی همه، به آقا ابراز علاقه میکردند؛ اما من میان نوای مداح، خودزنی میکردم و آنقدر آرام قربانصدقهاش میرفتم که فقط خودم، و شاید خودشان، میشنیدند... من هم دلم میخواست عشق خاموششده در دلم را فریاد بزنم...
دلم میخواست بلندتر از حاج محمود، «برگرد» بخوانم؛
بلندتر از مهدی رسولی، «دلتنگم» را بخوانم؛
بلندتر از حسین طاهری، خداحافظی کنم؛
و بلندتر از همهی عالم گریه کنم...
کاش صدایم به آقا میرسید تا فقط بگویم: برگرد...
شب وداع، تمام وجودم فقط یک جمله شد:
ممنونم... اگر نروی، میمیرم؛ اگر بروی...
محیا محمددوست
