قهرمان؛ واژهای که اگر بخواهی معنایش را پیدا کنی، لازم نیست در کتابها دنبالش بگردی. قهرمان را باید در دل زندگی جستوجو کرد و شناخت. قهرمان را با اسمش نمیشناسند؛ با ویژگیهایش میشناسند. قهرمانی که من میشناسم، ویژگیهای بسیاری داشت.
پناه بود
هرگاه از همه دنیا و آدمهایش خسته میشدم و دیگر نمیتوانستم نفس بکشم و به قول معروف کارد به استخوانم میرسید، تنها یک اتاق بود که میتوانستم در آن پناهی برای خود پیدا کنم. تنها یک نفر بود که با صبر و حوصله به حرفهایم گوش میداد و برایم راهی پیدا میکرد. تنها یک لبخند بود که با دیدنش تمام غصههای دنیا را فراموش میکردم. بهراستی بعد از شناخت او، واژه «پناه» برایم معنای دیگری پیدا کرده بود.
مادر بود
وقتی واژه مادر را معنا کردم، نتوانستم «ازخودگذشتگی» را از آن جدا کنم. آری، او حتی برای ما از خودش هم گذشته بود؛ از سلامتیاش، از آسایشش، از زندگیاش. پابهپای ما، با زبان روزه در تمرینها شرکت میکرد. برایش مهم نبود تا چه ساعتی باید بماند، اما برایش مهم بود که دخترانش بهترین باشند و بدرخشند؛ که همیشه لبخند بر لبهایشان باشد، درست مثل احساسی که یک مادر نسبت به فرزندش دارد.
دریا بود
نه اینکه خودش دریا باشد، اما دلی به وسعت دریا داشت. این را زمانی فهمیدم که میدیدم پشت سرش چه حرفها که گفته نمیشود، اما او هیچگاه ناراحت نمیشد. حتی محکمتر از قبل بر راهش میایستاد و میگفت: «اشکالی ندارد؛ اینها الان نمیفهمند این کار چقدر به نفعشان است، اما وقتی بزرگ شدند یاد من میکنند و میگویند خدا خیرش بدهد.»
دانا بود
فهمیدن آن کتاب کار سادهای نبود. اما او هر جا احساس میکرد حتی ذرهای ابهام وجود دارد، با مثالهای فراوان توضیح میداد؛ مثالهایی که برایم عجیب بود و نمیدانستم از کجا به ذهنش میرسند. آنقدر دقیق و زیبا توضیح میداد که بعد از شنیدن حرفهایش با خودم میگفتم: چطور توانسته اینها را به هم ربط دهد و چنین نتیجهای بگیرد؟ بهراستی که چقدر دانا بود و چقدر مشتاق یاد دادن.
همدم بود
همیشه برایمان خاطره تعریف میکرد؛ لابهلای درس، وسط کار. اما چیزی که در میان همه خاطراتش پیدا میشد، همدلی با بچهها بود. یکبار برایم از دختری گفت که در مدرسه درس میخواند و پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. میگفت آن دختر هم خانهداری میکرد و هم درس میخواند. یک بار برای کمک به او غذا درست کرده بود و بار دیگر کسی را فرستاده بود تا به او کمک کند. یا خاطرهای تعریف میکرد که هر بار به مشهد میرفت، به یک بهزیستی سر میزد و پای درد دل بچهها مینشست؛ حتی وقتی خودش مهمان بود.
دغدغهمند بود
اولین باری که ماندم تا با هم برای مراسمی برنامهریزی کنیم، ولادت حضرت زینب (س) بود. یادم نمیرود با چه شور و اشتیاقی از محتوایی که به ذهنش رسیده بود صحبت میکرد و چقدر تأکید داشت که این محتوا باید درست ارائه شود تا مفهومش کامل منتقل شود.
قهرمان زندگی من شهیده زهرا حدادعادل بود؛ قهرمانی که همه این ویژگیها را با هم داشت. قهرمانی که هنوز هم نمیدانم کجا و چگونه دلش آمد ما را با این همه خاطره تنها بگذارد و برود. قهرمانی که در واپسین روزهای جنگ رمضان، به دست شقیترین انسانها روی زمین به شهادت رسید.
زینب عسگری | پایه دهم
