خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰

خودم را گم کرده‌ام و دیگر خودم را نمی‌شناسم.
منی که روزی، خودش دستم را در آشفتگی‌های اوایل نوجوانی گرفت و کمکم کرد تا خودم را پیدا کنم، حالا در میانِ سردرگمی و پریشانیِ روزهای نبودنش، بدجوری خودم را گم کرده‌ام.
در میان روزهایی که تنها پنج، شش روز تا تشییعش مانده است؛ تشییعِ امن‌ترین آدمِ زندگی‌ام.
در میانِ خواستن و نخواستن...
در میانِ عجیب‌ترین و عظیم‌ترین دلتنگیِ عمرِ پانزده‌ساله‌ام...
در میانِ باور کردن و باور نکردن...
حتی تصورِ پیکرِ بی‌جانش و تابوتی که به سه‌رنگِ پرچمِ ایران مزین شده باشد، قلبم را می‌فشارد و به درد می‌آورد.
من، خودِ گمشده‌ام را می‌شناسم؛ او هنوز به زندگیِ بدونِ او عادت نکرده است.
خودِ گمشدهٔ من، جایی میانِ تمرین‌های تئاتر جا مانده است؛ جایی میانِ سرود خواندن‌ها در کریدور؛ جایی میانِ گفت‌وگوهایمان در آن چهارشنبهٔ آخر و چانه‌زدن‌های من...
جایی میانِ مشاعره‌ها...
خودِ گمشده‌ام، جایی میانِ هلهله‌ها، دست زدن‌ها و شادی‌های جشنِ نیمه شعبان مانده است؛ جایی میانِ دکور زدن‌ها و آماده کردن‌های آن روز؛ جایی کنارِ خودش، در راهِ جشن.
خودِ گمشده من، جایی میانِ گریه‌های شبِ آخرِ اعتکاف جا مانده است؛ جایی میانِ سجاده‌ها، اشک‌ها، قرآن‌خواندن‌ها و راز و نیازها...
جایی کنارِ تصویرِ چشم‌های خیس و سرخش.
خودِ گمشده‌ام در همان روزی جا مانده است که بعد از حدود سه هفته برگشت، در را باز کرد و با خنده گفت:
«مثلاً دارین درس می‌خونین؟»
در همان حالِ خوش و عجیبِ لحظه بازگشتنش...
خودِ گمشده من، جایی میانِ ثانیه‌به‌ثانیهٔ خاطراتِ پیش از ساعت ۹:۴۰ نهم اسفند ۱۴۰۴ مانده است و دیگر به این‌سو نیامده است.
حق هم دارد...
این طرف، خیلی غمگین است.
این طرف، تنهایی است.
این طرف، دردِ دلتنگی است.
دردِ فراق است.
اما آن طرف، هنوز صدای خنده‌های او می‌آید؛
هنوز حالِ خوب جریان دارد؛
هنوز من، خودم را گم نکرده‌ام.
این طرف نیا...
اینجا، زمان از ساعت ۹:۴۰ نهم اسفند ۱۴۰۴ گذشته است؛
اما دلِ من،
هنوز از آن لحظه عبور نکرده است...

 

ریحانه حاج علی اکبری

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده