روضه‌ای میان دیوار های مدرسه

روضه‌ای میان دیوار های مدرسه
  دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیه‌اش با تپش‌های مضطربِ عقربه‌های زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم می‌شد و شب‌هایش با طعم تلخ بی‌خبری به سحر می‌رسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفان‌های بی‌امان، قدم به حیاط مدرسه‌ای گذاشتیم که دیگر آن مدرسه‌ی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی …
ادامه مطلب

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشه‌ای، هنوز با شنیدن نامت مکث می‌کنیم، نفس می‌گیریم و دلمان می‌لرزد. روزهایی بود که حرف‌هایمان پراکنده بود؛ هرکسی جمله‌ای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانی‌های مادرانه‌ات و دیگری از دست‌هایی گفت که هر جا می‌رفتی بی‌صدا امید می‌بخشید. اما وقتی این نوشته‌های کوچک را کنار هم گذاشتیم، …
ادامه مطلب

چای تلخی که به لب نرسید

چای تلخی که به لب نرسید
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانه‌ای شده بود که دور شمع دلِ سوخته‌ام می‌چرخید. گوشه‌ای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه می‌کردم و اشک‌هایم آرام‌آرام روی گونه‌هایم جاری می‌شد. از کوچک و بزرگ، همه آمده بودند و برای تو قرآن می‌خواندند. سرخیِ قاب «معلم شهید» خونم را به جوش می‌آورد و تپش قلبِ منتظرم تندتر می‌شد. چشمم به گل‌های مریم کنار قاب …
ادامه مطلب

خوش آمدی ای پناه جهان

خوش آمدی ای پناه جهان
  «کنارِ پنجره‌فولادت، ای امید و قرار،   تمامِ بغض‌های گلویم چه خوب مأوا داشت،   به استعاره بگویم که میهمانِ توأم،   و میزبانیت انگار یک جهان تماشا داشت.   شاعر: معلم شهیدم، شهیده زهرا حدادعادل» ایران قطعاً در پناه امام رضاست و من نسبت به این حقیقت مطمئنم.   از همان لحظات آغازین جنگ... از همان لحظات نخست دلتنگی یک ملت برای رهبر شهید... از همان ثانیه‌هایی که …
ادامه مطلب

مهمان پرچم، میزبان اشک

مهمان پرچم، میزبان اشک
    پارسال همین روزها بود که خانم حداد به ما بچه‌های پرتو گفته بود یک روز در دههٔ کرامت، پرچم امام رضا قرار است مهمانِ مدرسه شود؛ و چقدر برای آن روز ذوق داشتیم... روزی که قرار بود پرچم را بیاورند، بچه‌ها را در کریدور جمع کردیم و منتظر ماندیم. آن‌قدر ورود خادمان حرم با پرچم، ناگهانی و زیبا بود که حتی من هم ـ که خبر داشتم ـ …
ادامه مطلب

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او
  او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سال‌هاست، گوشه به گوشه‌اش را با “او” بوده‌ام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشه‌های بدون “او” باقی مانده. اما مگر می‌توان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همه‌چیز مثل همیشه بود. مغازه‌های نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، …
ادامه مطلب

آغوشی که جاماند، دلی که شکست....

آغوشی که جاماند، دلی که شکست....
    آغوشی که جا ماند، دلی که شکست...   دیگر نبودنِ بعضی آدم‌ها را نمی‌توان باور کرد؛ آن‌قدر در دل و جانت ریشه دوانده‌اند که نبودشان مثلِ قطع شدنِ نفس است. بامدادِ ۲۹ فروردین بود؛ حوالی نیمه‌شب، وقتی ستاره‌ها در آسمان خاموشِ شهر، گویی برای دلِ من اشک می‌ریختند. پاهایم بی‌اختیار مرا کشاند تا کنارِ مقتلِ آقا و خانم حداد بایستم. نمی‌دانستم باید بگویم «خیلی دلتنگت هستم» یا باید …
ادامه مطلب

صحنه پیوسته به جاست...

صحنه پیوسته به جاست...
   امروز بیست و هفتم است خانم حداد... من برای شما نوشتم. از نمایش گفتم. از اجرا گفتم. از کارگردانی خدا گفتم. از بازیگری گفتم. از صحنه گفتم... ولی مگر شما... نگفته بودید که هر جایی باشید خودتان را برای جشنواره تئاتر می‌رسانید؟   پاره کردن تقویم اولین کاری بود که امروز با بیدار شدنم انجام دادم. امروز قرار بود روز خاصی باشد. قرار بود با حضور او شروع شود. قرار بود با حضور او تمام …
ادامه مطلب