پارسال همین روزها بود که خانم حداد به ما بچههای پرتو گفته بود یک روز در دههٔ کرامت، پرچم امام رضا قرار است مهمانِ مدرسه شود؛ و چقدر برای آن روز ذوق داشتیم...
روزی که قرار بود پرچم را بیاورند، بچهها را در کریدور جمع کردیم و منتظر ماندیم. آنقدر ورود خادمان حرم با پرچم، ناگهانی و زیبا بود که حتی من هم ـ که خبر داشتم ـ شگفتزده شدم. وقتی به خانم حداد نگاه کردم، کنار در، با همان مانتو و روسری سرمهای همیشگی ایستاده بود و چشمان قشنگش آرامآرام میبارید...
همهٔ بچهها اشک میریختند؛ همه دلتنگ حرم بودند و خوشحال از اینکه پرچم امام رضا مهمانِ مدرسه شده بود.
حتی یکی از بچهها که قرار بود چند روز بعد به مشهد برود، گریه میکرد و میگفت: «امام رضا خودش اومد دنبالم...»
اما جایی که حال بچهها عوض شد و گریهها شدت گرفت، لحظهای بود که ـ ناگهان و خیلی ناگهانی ـ پرچم حرم امام حسین را آوردند. بوی حرم پیچیده بود در کریدور مدرسه و فقط صدای آقای مقدم میآمد که میخواند:
«کربلا قطعاً جنتُ الاعلامه...»
و صدای هقهق بچهها...
همه ما بدجور دلتنگ بودیم؛ و خانم حداد، دلتنگتر...
با تمام وجود اشک میریخت و چشمانش سرخ شده بود.
آن روز، روزی شد که بعید میدانم کسی آن را فراموش کند...
آن روز هر کسی با اشک از پلهها بالا میرفت، التماس دعای خانم حداد را میشنید؛
حداقل من که شنیدم...
آن روز خیلی از خانم حداد تشکر کردم،
اما هیچوقت فکر نمیکردم سال بعد، همین روزها، اینطور از نبودنش اشک بریزم...
و حالا در روز و شب تولد امام رضا، از خودِ امام رضا میخواهم
این دلِ دلتنگ برای خانم حداد را آرام کند...
