جشنواره‌ای که برگزار نشد

جشنواره‌ای که برگزار نشد
امروز قرار بود روز جشن باشد.   روز خنده‌ها، تمرین‌ها، هیجانِ اجراها و تشویق‌های فراوان در تالار اندیشه.   اما صحنه خالی ماند… چراغ‌ها روشن نشدند، و صدای “آغازِ جشنواره” از بلندگوها برنخاست. چون جای کسی خالی بود که همیشه آغازگرِ لبخندها بود؛ معلمی که اهمیت حال خوب و تجربیات زیبا را در کنار یکدیگر به ما یادآوری می‌کرد، نه رقابت را. حالا این جمله از دیوارهای سالن می‌چکد، می‌پیچد …
ادامه مطلب

صحنه پیوسته به جاست...

صحنه پیوسته به جاست...
   امروز بیست و هفتم است خانم حداد... من برای شما نوشتم. از نمایش گفتم. از اجرا گفتم. از کارگردانی خدا گفتم. از بازیگری گفتم. از صحنه گفتم... ولی مگر شما... نگفته بودید که هر جایی باشید خودتان را برای جشنواره تئاتر می‌رسانید؟   پاره کردن تقویم اولین کاری بود که امروز با بیدار شدنم انجام دادم. امروز قرار بود روز خاصی باشد. قرار بود با حضور او شروع شود. قرار بود با حضور او تمام …
ادامه مطلب