جشنواره‌ای که برگزار نشد

امروز قرار بود روز جشن باشد.  
روز خنده‌ها، تمرین‌ها، هیجانِ اجراها و تشویق‌های فراوان در تالار اندیشه.  
اما صحنه خالی ماند…
چراغ‌ها روشن نشدند، و صدای “آغازِ جشنواره” از بلندگوها برنخاست. چون جای کسی خالی بود که همیشه آغازگرِ لبخندها بود؛ معلمی که اهمیت حال خوب و تجربیات زیبا را در کنار یکدیگر به ما یادآوری می‌کرد، نه رقابت را.
حالا این جمله از دیوارهای سالن می‌چکد، می‌پیچد میان پوسترهای نیمه‌تمام، تا یادمان بیندازد که مسابقه پایان ندارد، اگر دلِ آدم‌ها هنوز کنار هم بتپد.  
او باور داشت تئاتر فقط اجرا نیست؛ فرصتی‌ست برای باهم بودن، برای شنیدن، برای فهمیدن، برای یافتنِ خود در نگاهِ دیگری. و همین باورِ ساده، جشنواره‌مان را سال‌به‌سال، نه فقط زیباتر، بلکه اصیل‌تر می‌ساخت.
امروز گرچه پرده کنار نرفت، اما یادش بر صحنه‌ای دیگر اجرا شد، صحنه‌ی دل‌های ما. همان‌جا که هنوز می‌گوییم لبخندش از همه‌ی تشویق‌ها بلندتر بود، و حضورش، آرام‌تر و عمیق‌تر از هر نورِ صحنه‌ای.
هر جا که نامِ جشنواره تئاتر مدرسه‌مان برده شود، یادِ او پیش از همه چیز خواهد آمد. کسی که به ما یاد داد، زیباییِ کار گروهی را، ارزشِ لبخند را، و لذت ساختن لحظه‌هایی که جاودانه می‌شوند.
اکنون، پرده هنوز کشیده است و چراغ‌ها نیمه‌جان، که نه نشانه‌ی شروع‌اند، و نه پایان. تالار اندیشه ساکت‌تر از همیشه، و ما ایستاده‌ایم میانِ سکوت و بغض؛ جایی میان “قرار بود” و “نشد”.
هیچ نغمه‌ای از بلندگو برنخاست، پاها بر صحنه نلغزیدند، و رویاهایی که با دستانِ او دوخته شده بود، پشت پرده ماندند.  
ما امروز تمامِ توانمان را جمع کردیم تا معنای «تئاتر» را یادآور شویم اما بی‌او، معنا گم شد. دفترِ برنامه‌اش هنوز باز است؛ با آن خط‌های منظم و با وسواسی که تنها از عاشق‌ترینِ دل‌ها برمی‌آید.  
امروز، صحنه تهی بود، اما همین خلأ، یادش را پررنگ‌تر کرد. ما جشن نگرفتیم، چون بی‌او جشن معنایی نداشت؛ به‌جایش در سکوت ایستادیم، و نگاه‌هایمان پر است از گفت‌وگویی ناتمام. می‌دانی… بعضی حضورها وقتی غایب می‌شوند، جاودانه‌تر می‌گردند.

او هنوز در گوشِ دیوارهای سالن تکرار می‌شود؛ در نگاهِ دانش‌آموزی که از نور صحنه نمی‌ترسد، در هر جمله از نمایشنامه‌ای که تازه آغاز شده، در هر لبخندی که پیش از تشویق می‌شکفد. آرام بخواب، ای معلمِ خستگی‌ناپذیر.

تئاتر هنوز در جریان است. نه بر صحنه، بلکه در دل ما که با هر تپش، پرده تازه‌ای کنار می‌بریم برای تو.

از تاریکی تا نور، ریشه‌ها زنده‌اند...
بیست و پنجمین جشنواره تئاتر
به قلم: فاطمه سادات طباطبائی ستوده‌

۵
از ۵
۱۱ مشارکت کننده