
امروز بیست و هفتم است خانم حداد... من برای شما نوشتم. از نمایش گفتم. از اجرا گفتم. از کارگردانی خدا گفتم. از بازیگری گفتم. از صحنه گفتم...
ولی مگر شما... نگفته بودید که هر جایی باشید خودتان را برای جشنواره تئاتر میرسانید؟
پاره کردن تقویم اولین کاری بود که امروز با بیدار شدنم انجام دادم.
امروز قرار بود روز خاصی باشد. قرار بود با حضور او شروع شود. قرار بود با حضور او تمام شود. قرار بود با حضور او سپری شود.
حالا می فهمم که مناسبت امروز مهم نبود، مهم این بود که او، خانم حداد، قرار بود آنجا باشد.
ولی خانم حداد رفت… رفت وقتی نباید. رفت و همه چیز را رها کرد؛ وعدههایشان، خندههاشان، حتی نگاه پرمهرِ «خوبه ولی بهترش کن»...
همیشه میگفتند: «کار باید تا آخرش بره». حالا اما ما ماندیم با سالن خاموش، با صحنهای که هیچکس رویش قدم نمیگذارد، با جای خالیِ صدایی که هنوز در فضا میپیچد.
اما نمیشود همهی تقویمهای دنیا را پاره کرد. حقیقت هیچ تغییری نمیکند. مهم صحنه است و اجرا.
شنیده بودم که کارگردان خداست. مهم نیست که نقش ما ثروتمند است یا فقیر، سالم است یا بیمار. مهم این است که محبوبترین کارگردان عالم نقشی را به ما سپرده و نباید از سخت بودن نقش گلهمند بود، چون دشواری نشانه است. نشانهی اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگرش! امروز درکش کردم.
خانم حداد امروز اگر بود، می خواست بنویسم. و من هم همین کار را میکنم...
امروز، بیستوهفتم اسفند، قرار بود صحنهی جشنواره تئاتر مدرسهمان، جلوهای از "یکتا هنرمندی" باشد که به ما زندگی آموخت. قرار بود هر پایه، نغمهی خود را بخواند و خاطرهای ماندگار بر صحنه بسازد. قرار بود خانم حداد، آن هنرمندِ دلسوز، شاهدِ شکوفایی این نغمهها باشد.
اما تقدیر، صحنه را از اجرا خالی کرد. جنگ آمد و ناگهان نغمهها سکوت گرفتند و هنرمندِ اصلی به یادها سپرده شد.
و خانم حداد، با تمام وجودش، هنرمند این صحنه بود. او نه تنها جشنواره را، بلکه قلبهای ما را با عشق و امید پر کرده بود. حضورش، نمایشی بود از ایثار و مهربانی.
او نغمهاش را خواند؛ نغمهی معلمی، ایثار و عشق. و امروز، گرچه از صحنه رفته، اما نغمهاش همچنان طنینانداز است.
این صحنه، صحنهی زندگی، عشق و یاد است. گویی هرگز خالی نخواهد ماند، تا زمانی که یادِ کسانی چون خانم حداد، آن را روشن نگه دارد.
و چه صحنهی خرم و ماندگاری! صحنهی یادِ او در دلهای ما، در خاطراتِ شیرینِ جشنوارهی ناتمام، و در درسهایی که از او آموختیم. او ماندگار شد، چون صحنهی زندگیاش را با عشق و هنرِ انسانیت، جاودانه کرد.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد...!
امروز بیست و هفتم است خانم حداد... من برای شما نوشتم. از نمایش گفتم. از اجرا گفتم. از کارگردانی خدا گفتم. از بازیگری گفتم. از صحنه گفتم...
ولی مگر شما... نگفته بودید که هر جایی باشید خودتان را برای جشنواره تئاتر میرسانید؟
