منتظر قاب نهایی

منتظر قاب نهایی
حوالی نماز صبح و بین‌الطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداع‌گاه آخر شدیم. پله‌های عریض و طولانی را که رد می‌کردی، همان‌جا که نفست بالا نمی‌آمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت می‌افتاد به عکس آقا که میان حجره‌های مصلی، خوب چشم‌ها را اسیر جذبه‌اش می‌کرد. طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بی‌هوا به ما …
ادامه مطلب

اولین دیدار

اولین دیدار
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند …
ادامه مطلب

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بی‌شمارِ سیاه‌پوش، با پرچم‌های خون‌خواهی، ایستاده بودم؛ نه به‌عنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه به‌مثابه قطره‌ای از این دریا، و به‌عنوان منتظری که چشم‌به‌راهِ پیکری بود؛ پیکری از نور. در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دل‌شورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم …
ادامه مطلب

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد

نامی که بر تمام شکسته‌های دلم نوشته شد
در نخستین مواجهه‌ام با فرهنگ، کمی برای آمدن تردید داشتم. وقتی فضای ساده، کوچک اما دلبازش را دیدم، جا خوردم. تصور می‌کردم مدرسه عروس آقا باید تجملاتی و پر از خدم و حشم باشد؛ اما آنچه دیدم، سادگی دلنشینی بود که بعدها فهمیدم شبیه صاحب همان خانه است. آن روز گذشت و چندی بعد، پس از تماس قبولی، قرار شد برای مصاحبه به مدرسه بروم. دمِ در که رسیدم، باز هم …
ادامه مطلب

خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰

خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰
خودم را گم کرده‌ام و دیگر خودم را نمی‌شناسم. منی که روزی، خودش دستم را در آشفتگی‌های اوایل نوجوانی گرفت و کمکم کرد تا خودم را پیدا کنم، حالا در میانِ سردرگمی و پریشانیِ روزهای نبودنش، بدجوری خودم را گم کرده‌ام. در میان روزهایی که تنها پنج، شش روز تا تشییعش مانده است؛ تشییعِ امن‌ترین آدمِ زندگی‌ام. در میانِ خواستن و نخواستن... در میانِ عجیب‌ترین و عظیم‌ترین دلتنگیِ عمرِ پانزده‌ساله‌ام... …
ادامه مطلب

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست
گاهی آدم به شهری می‌رسد که همه آن را پناهِ دل می‌دانند؛ اما همان‌جا، دلش از همیشه تنهاتر می‌شود. جایی که باید مأمنِ آرامش باشد، برای من امشب، مأمنِ دلتنگی شد؛ دلتنگی‌ای به سنگینیِ تمامِ غروب‌های بی‌قرار، به عمقِ تمامِ اشک‌هایی که راهی برای پنهان شدن ندارند. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه اول، انگار قلبم فهمید که قرار است امشب، اشک، هم‌صحبتِ من باشد. انگار اینجا، با همهٔ نورش، با همه صلواتش، …
ادامه مطلب

از دلتنگی تا همسایگی

از دلتنگی تا همسایگی
وقتی با خواندن خبر متوجه شدم محل تدفین شما کنار سلطان خراسان است، با خودم گفتم: «چه سعادتی!» خانم حداد از دنیا چیزی بیشتر از این نمی‌خواست. در آن لحظه هم در خود فرو ریختم و هم برای شما خوشحال شدم. در خود فرو ریختم و قلبم، مثل آجرهای خانه‌ی ساده‌ی شما پس از اصابت موشک، تکه‌تکه شد؛ چرا که نمی‌خواستم بپذیرم آغوشی که حسش کرده بودم، حالا قرار است …
ادامه مطلب

میان گل‌ها و هرگز

میان گل‌ها و هرگز
  گذر از خاطرات با تو غم شیرینی دارد،که من با تو هرچند کوتاه چیز ها تجربه کردم . شیرین است چون تو در آنی و غم انگیز است چون تو دیگر نیستی …. اما این گل که من را به خاطره ای از تو برد ... پارسال جشن نیمه شعبان رو یادت می آید؟ پیگیر کار های گیفت ها و دکور بودم و جواب نمیدادی و بعد چند روز …
ادامه مطلب

وقتی نبودن، شکل دیگری از بودن است

وقتی نبودن، شکل دیگری از بودن است
  به یاد معلمی که نبودنش هم حضور است. آسمان آبی است و خورشید همچون همیشه می‌تابد. هوا دلپذیر است و درختان سرزنده‌اند؛ اما در صدای گنجشکان چیزی عادی نیست. گویی می‌خواهند پیامی را فریاد کنند، اما توان گفتنش را ندارند. بی‌قرار شاخه‌ها را عوض می‌کنند و مدام نامی را زیر لب می‌خوانند؛ نامی که برای من از هر صدایی آشناتر است.  با خود می‌اندیشم: نکند روز تولدتان نیز همین‌قدر …
ادامه مطلب

در امتداد رد گام‌های تو

در امتداد رد گام‌های تو
    دوباره باران آمد... و باران چه حرف‌هایی برای گفتن دارد و من در مقابل قطرات لجوجانه‌اش چقدر لال به‌نظر می‌رسم. یادم است روزگارانی دور، قلبم را میان ابر ها جا گذاشتم، تا هر موقع باران ببارد به یاد بیاورم بخشی از من هنوز هم زنده است!  امشب که این باران بر آجر ها و آوارها و بوی باروت می‌دود و می‌روید و می‌پیچد، من بیش از پیش دلتنگ …
ادامه مطلب