ای پدر ایران، بشنو

ای پدر ایران، بشنو
 این هم آخرین دیدار... بعضی صحنه‌ها در ذهن انسان حک می‌شوند؛ مثل آخرین چهارشنبه‌ای که خانم حداد را دیدم، مثل آخرین باری که دمِ درِ مدرسه ایستاده بودم و با فاطمه‌سادات خداحافظی کردم؛ که اگر می‌دانستم قرار است بیشتر از چهار ماه او را نبینم، می‌رفتم و او را در آغوش می‌گرفتم و او هم با همان شور و شادی همیشگی با من خداحافظی می‌کرد. مثل وقتی که تابوتی با …
ادامه مطلب

اولین دیدار

اولین دیدار
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند …
ادامه مطلب

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست
گاهی آدم به شهری می‌رسد که همه آن را پناهِ دل می‌دانند؛ اما همان‌جا، دلش از همیشه تنهاتر می‌شود. جایی که باید مأمنِ آرامش باشد، برای من امشب، مأمنِ دلتنگی شد؛ دلتنگی‌ای به سنگینیِ تمامِ غروب‌های بی‌قرار، به عمقِ تمامِ اشک‌هایی که راهی برای پنهان شدن ندارند. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه اول، انگار قلبم فهمید که قرار است امشب، اشک، هم‌صحبتِ من باشد. انگار اینجا، با همهٔ نورش، با همه صلواتش، …
ادامه مطلب

درس عاشورا، رسم شهادت

درس عاشورا، رسم شهادت
امروز، ۱۰ محرم ۱۴۴۸ و اولین عاشورای بدون شماست. امروز ۱۱۸ روز است که نیستید. در این یک دهه محرم که گذشت، خیلی به شما و شهادتتان فکر کردم؛ به شما و درس‌هایی که از عاشورا و سیدالشهدا گرفتید؛ درس ایستادگی، صبر، مجاهدت، تسلیمِ خدا بودن، مقاومت و خیلی‌های دیگر و تک‌تک این درس‌ها در رفتارتان متجلی بود. تمام تلاشتان را می‌کردید تا آن‌ها را به ما نیز بیاموزید و با شهادتتان، …
ادامه مطلب

رازی سربه مهر

رازی سربه مهر
حسرتِ درکِ این راز را که او چگونه هرگز فرسوده نمی‌شد، با خود به گور خواهم برد؛ او هرگز رازش را به من نگفت... البته که او اهلِ فاش کردنِ رازهایش برای هیچ‌کس نبود. نمی‌دانم، شاید اگر روزی قلبِ رنجور و ضعیفش را با تیغی از جنس نور بشکافیم، واژه‌ها و ناگفته‌های بسیاری در آن بیابیم؛ کلماتی درهم‌ریخته و بی‌شمار، از جنسِ کریستال‌های شکسته و بُرنده. کلماتی که اگر بر …
ادامه مطلب

مهمان پرچم، میزبان اشک

مهمان پرچم، میزبان اشک
    پارسال همین روزها بود که خانم حداد به ما بچه‌های پرتو گفته بود یک روز در دههٔ کرامت، پرچم امام رضا قرار است مهمانِ مدرسه شود؛ و چقدر برای آن روز ذوق داشتیم... روزی که قرار بود پرچم را بیاورند، بچه‌ها را در کریدور جمع کردیم و منتظر ماندیم. آن‌قدر ورود خادمان حرم با پرچم، ناگهانی و زیبا بود که حتی من هم ـ که خبر داشتم ـ …
ادامه مطلب

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟
    طبس، اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثه‌ای کم‌سابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بی‌صدا آغاز شود و بی‌صدا به نتیجه برسد، بدون آن‌که حتی ردی از خود به جا بگذارد. سال‌ها روایت این ماجرا را شنیده‌ایم؛ روایتی که برای بسیاری شبیه افسانه‌ای دور می‌نمود و بیش از آن‌که واقعیتی تاریخی …
ادامه مطلب

این پاپیون صورتی داستان قشنگ و غم‌انگیزی دارد...

این پاپیون صورتی داستان قشنگ و غم‌انگیزی دارد...
    پارسال همین روزها زنگ تفریح که از پله ها پایین آمده‌ایم ، میان کریدور میز کوچکی بود پر از بسته های کوچک مارشمالو که با پاپیون های صورتی تزئین شده بود و یک ظرف آب پر از گل...سرود در کریدور پخش می‌شد و همه خوشحال بودیم ، روز دختر بود آخر...مگر می‌شد روز دختر باشد و کنار خانم حداد و دوستانمان خوشحال نباشیم ؟؟خوشحالی مان جایی تکمیل شد …
ادامه مطلب

از یک زن، زندگی خواهد ماند...

از یک زن، زندگی خواهد ماند...
    از یک زن چه می‌ماند...؟ هنرِ دستانش؟ عمقِ چشم‌هایش؟  موجِ موهایش؟ طنینِ آرامش‌بخش صدایش؟ زیورآلات و سرخی گونه هایش؟ کفش پاشنه‌دار و دامن چین دارش؟ خنده های ریز و گریه های بی‌صدایش؟ جیغ‌ها و فریاد های فروخورده‌اش؟ چشم هایی که به ریز به ریز هرچیزی توجه می‌کند و شاخه های گل را با نظم و طوری که آسیبی نبیند در گلدانِ کریستالی می‌چیند و با ظرافت، خودش را چهره …
ادامه مطلب

سکوت اقتدار

سکوت اقتدار
  سکوتِ اقتدار مینویسم از بزرگ مردان تاریخ که گرچه نامشان بر صفحه این جهان خاکی گمنام است اما در آسمان آوازه ها دارند در دل تاریکی شب‌هایی که هیچ ستاره‌ای جرئت رخ‌نشان‌دادن نداشت، مردانی ایستاده بودند که نامشان در سکوت جهان گم می‌شد، اما روشنایی فردا را از خون دلشان می‌ساختند. آن‌ها پشت لانچرها می‌ایستادند؛ جایی که هر نفس، بوی خطر می‌داد و هر ثانیه، قدمی بود میان بودن …
ادامه مطلب