پارسال همین روزها زنگ تفریح که از پله ها پایین آمدهایم ، میان کریدور میز کوچکی بود پر از بسته های کوچک مارشمالو که با پاپیون های صورتی تزئین شده بود و یک ظرف آب پر از گل...سرود در کریدور پخش میشد و همه خوشحال بودیم ، روز دختر بود آخر...مگر میشد روز دختر باشد و کنار خانم حداد و دوستانمان خوشحال نباشیم ؟؟خوشحالی مان جایی تکمیل شد که خانم حداد اعلام کرد برای روز دختر به یک اردوی تفریحی میرویم ...آن روز مارشمالوها را با بچه ها خوردیم و بعضی هایمان این پاپیون پر از خاطره را نگه داشتیم ...
و هرگز فکرش را نمیکردیم روز دختر سال بعدش خانم حداد پیشمان نباشد و بهمان تبریک نگوید ... و ما دیگر صدای قشنگش که ما را " دخترم " صدا میکرد را نشنویم ...فکرش را نمیکردیم این پاپیون پر از خاطره قشنگ ، یک روز یاد آور خاطراتی تکرار نشدنی و پر از حسرت بشود ...
امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، بیش از هر روزی دلم میخواست همه چیز دروغ باشد ، آماده شوم و به مدرسه بیایم ، در اتاق فرهنگی را باز کنم و سراغ خانم حداد را بگیرم ، پیدایش کنم و در آغوش بگیرمش...تبریک روز دختر را از زبانش بشنوم و منتظر شوم تا ببینم ، همراه فرهنگی ها برایمان چه سورپرایزی دارند...در کمدم را باز کنم تا نوشته تبریک روز دختر را ببینم و ذوق کنم از این همه سلیقه خانم حداد و فرهنگی ها...
فارغ از همه دلتنگی ها و سختی ها و غم ها امروز مطمئن بودم خانم حداد عزیزم در کنار مولود امروز ، حضرت معصومه (ع) دعایمان میکند و ای کاش این خواسته قلبی ما را هم در دعاهایش از خدا بخواهد که : اللهم عجل لولیک الفرج ...اللهم الرزقنا شهاده فی سبیلک ...
به امید روزی که او بیاید و همراهش همه خوبان بازگردند و ما هم باشیم و دوباره خانم حداد عزیزمان را در آغوش بکشیم ...
پ.نوشت: روز دختر مبارک
ریحانه حاج علی اکبری
پایه نهم
