سکوتِ اقتدار
مینویسم از بزرگ مردان تاریخ که گرچه نامشان بر صفحه این جهان خاکی گمنام است اما در آسمان آوازه ها دارند
در دل تاریکی شبهایی که هیچ ستارهای جرئت رخنشاندادن نداشت، مردانی ایستاده بودند که نامشان در سکوت جهان گم میشد، اما روشنایی فردا را از خون دلشان میساختند. آنها پشت لانچرها میایستادند؛ جایی که هر نفس، بوی خطر میداد و هر ثانیه، قدمی بود میان بودن و نبودن. نه بلندگویی داشتند، نه تریبونی، نه حتی لحظهای برای گفتن آنچه در دلشان میگذشت. تنها سینههایی آرام و ارادهای سخت پشت دستگاههایی که صدای زوزهشان، لرزش تمام شب بود.
این مردان، از جنس آتش نبودند اما با آتش خو گرفته بودند؛ از جنس باد نبودند اما در دل طوفان میجنگیدند؛ از جنس سنگ نبودند اما ایستادگیشان کوه را شرمنده میکرد. هر بار که دستانشان روی ماشه میلغزید، جهان ثانیهای مکث میکرد تا ببیند این روحهای خسته، چگونه روشنایی را از دل آهن و باروت بیرون میکشند.
اما هیچکس نمیدانست پشت آن سکوت سنگین، قلبهایی میتپید که پر از آرزو بود. یکی دلش برای کودکش تنگ شده بود که قرار بود اولین قدمهایش را ببیند، دیگری به یاد پنجرهی خانه اش میافتاد که هنوز پرده هایش را نخریده بود، و دیگری در خیال مادرش غرق میشد که هر بار میرفت، زیر لب چیزی میگفت شبیه دعا، از همان ها که عطر مادرانگی میدهد...
اما آنان، تمام این دلتنگیها را در عمق جانشان میگذاشتند و میایستادند؛ چون میدانستند اگر نایستند، وطن معنایی نخواهد داشت؛ وطنی که حالا وتن مینویسمش آنقدر که جان های لاله گون در آغوشش و برای سر بلندی اش آرام گرفته...
لحظه آخر
وقتی لحظهی آخر میرسید، صدای انفجار یا نور آتش نبود که سرنوشتشان را مینوشت؛ این ایستادگی بیصدا بود که آنها را جاودانه میکرد. آنان شهید میشدند نه فقط در میدان جنگ، که در نقطهای بسیار عمیقتر...
در لحظهای که تصمیم گرفتند امنیت دیگران را بر آرامش خود ترجیح دهند. این انتخاب، انتخاب هر کسی نبود؛ انتخاب دلهایی بود که بزرگتر از ترس و روشنتر از خاموشی شب بودند.
پیکرشان شاید بر زمین میافتاد، اما نامشان روی آسمان حک میشد. آنها در خاموشترین نقطهی میدان میجنگیدند، اما روشنترین نقطهی تاریخ شدند. شهیدانی که پشت لانچرها ایستادند، قهرمانانی بودند که حتی تا آخرین لحظه، نام قهرمانی را بر خود نگذاشتند. گمنامی را ترجیح دادند، سکوت را برگزیدند، و رفتنشان چنان بلند بود که جهان را لرزاند.
به یاد مرد ترین مردان گمنام
حالا، هر بار که بادی میوزد، گویی صدای قدمهای آنان است که بر دل خاک میپیچد. هر بار که آسمان روشن میشود، انگار لبخندشان است که از پس ابرها پیدا میشود. آنها رفتند، اما ماندگارترین ماندگارها شدند؛ قهرمانانی بیادعا که تاریخ را با خون سرخشان امضا کردند.
پایان این روایت، پایان حماسه نیست. حماسه درست از جایی شروع میشود که نامشان زمزمه میشود و یادشان مثل شعلهای در دلها روشن میماند. آنها رفتند تا ما بمانیم، و این ماندن، بزرگترین امانتی است که بر دوش ما گذاشتند. اکنون، هر طلوع خورشید، ادامهی راه آنان است؛ راهی که با قدمهای مردان پشت لانچرها، همیشه روشن خواهد ماند.
هدی لاهوتیفرد
پایه نهم
