ای پدر ایران، بشنو

 این هم آخرین دیدار...

بعضی صحنه‌ها در ذهن انسان حک می‌شوند؛
مثل آخرین چهارشنبه‌ای که خانم حداد را دیدم،
مثل آخرین باری که دمِ درِ مدرسه ایستاده بودم و با فاطمه‌سادات خداحافظی کردم؛ که اگر می‌دانستم قرار است بیشتر از چهار ماه او را نبینم، می‌رفتم و او را در آغوش می‌گرفتم و او هم با همان شور و شادی همیشگی با من خداحافظی می‌کرد.
مثل وقتی که تابوتی با پوشش پرچم ایران و با نام شهیده زهرا حدادعادل از چهارچوب در وارد شد و بر دستان معاونین قرار گرفت؛ و پشتِ صدای ناله‌ها و جیغ‌ها، صدای شکستن قلب‌هایمان به گوش می‌رسید.
و مثل صحنه‌ی دور شدن شما و خانواده‌تان در میان آن جمعیت میلیونی از من...
این، آخرین دیدار بود.
نباید اشک می‌ریختم تا بتوانم شما را برای آخرین بار، واضح ببینم. حالا در ذهن همه‌ی ما، با دیدن دور شدن تو، این مصرع تکرار می‌شد:
«من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...»
من از روی پل به تماشایت ایستاده بودم و تو دورتر و دورتر می‌شدی؛
گویی که جانم می‌رود،
جان و جهانم می‌رود...
در میان صدای ناله‌ی زنان و هق‌هق مردان،
در میان آن جمعیت دل‌شکسته،
آیا صدایم را شنیدی؟
دادهایم بی‌صدا بود و اشک‌هایم خشک و پنهان؛
فقط و فقط می‌دیدم که جانم می‌رود.
در آن گرما، از تهِ وجود سردتر و سردتر می‌شدم؛
چون دلگرمی و تکیه‌گاهم از من دور می‌شد.
از من دورتر و دورتر می‌شدی...
اگر حالا این‌قدر دلتنگم، وای بر فرداهای بی‌تو...
کاری کردی که حالا با شنیدن «اللهم عجل لولیک الفرج» بارانی می‌شویم و از تهِ قلبمان دعا می‌کنیم که همراه با او برگردی.
بشنو، ای علی!
ای پدر ایران!
بشنو فریادهای از تهِ قلبم را...
همه تو را صدا می‌زنیم.
مرهمی باش بر این زخم عمیق؛
ای مرهم زخم‌هایم، بشنو که از تو شفاعت می‌خواهم.
بشنو که در این میان، دلم مستمعی از تو شنواتر پیدا نمی‌کند.
بشنو که از تو کمک می‌خواهم؛
کمکم کن تا مانند زهرا حدادعادل، معلم خوبی باشم.
دعا کن مثل فرزند شهیدت، لیاقت شهادت پیدا کنم.
دعا کن قلبم مثل زهرا کوچکت پاک و عاری از گناه شود.
ای شبیه‌ترین نمونه به اهل‌بیت علیهم‌السلام!
مرا هم به اهل‌بیت علیهم‌السلام نزدیک کنید؛ همچون خودتان که با نزدیک شدن به آن‌ها، به این مقام رسیدید؛ به این مرگِ تاجرانه.
دعا کن برایم، ای که از خون تو این ملت برخاسته است...
پس از حرف‌هایم، در میان آفتاب سوزان و آن جمعیت باشکوه و شلوغ، نسیمی وزید...
یعنی جوابم را دادی؟
ای که هر لحظه دورتر می‌شدی، اما انگار در همان شلوغی پیشم بودی...
انگار صدایم را شنیدید، ای مسافران کربلا!
خانم حداد...
شما که هر وقت می‌دیدی کسی عازم کربلاست، می‌گفتی برایت دعا کند تا قسمتت شود؛ حالا خودت از همه‌ی ما پیشی گرفته‌ای.
حالا تو برای ما دعا کن، ای شهید...
دعا کن برای محمدامین؛
برای فرزندانت؛
دعا کن برای این دلتنگی...
یاد اعتکاف و خاطرات با تو و فاطمه‌سادات، حالی میان گریه و خنده در من به وجود می‌آورد؛
خنده‌اش برای به یاد آوردن روزهای خوشِ با تو بودن است،
و گریه‌اش برای رفتن تو و ندیدنِ طولانی‌مدت فاطمه.
کاش قدر تو را می‌دانستم...
کاش حسرتی بر دل نمی‌ماند...
کاش آن روزها برمی‌گشت؛
تو برمی‌گشتی...
دلمان تنگ است.
سلام ما را به اباعبدالله برسانید،
ای فداییان ایران...

 

هانیه محمد ورامینی

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده