ای پدر ایران، بشنو

ای پدر ایران، بشنو
 این هم آخرین دیدار... بعضی صحنه‌ها در ذهن انسان حک می‌شوند؛ مثل آخرین چهارشنبه‌ای که خانم حداد را دیدم، مثل آخرین باری که دمِ درِ مدرسه ایستاده بودم و با فاطمه‌سادات خداحافظی کردم؛ که اگر می‌دانستم قرار است بیشتر از چهار ماه او را نبینم، می‌رفتم و او را در آغوش می‌گرفتم و او هم با همان شور و شادی همیشگی با من خداحافظی می‌کرد. مثل وقتی که تابوتی با …
ادامه مطلب

به نیابت از یک شاگرد کوچک

به نیابت از یک شاگرد کوچک
در همان ساعت‌های نخست به مصلی رفتم. هنوز پرده را پایین نکشیده بودند و پیکرها پیدا نبود. نوای سوزناک قرآن در فضا پیچیده بود و با طلوع خورشید، سرود ملی به صدا درآمد. ناگهان قابی خانوادگی پیش رویم نمایان شد: خانم حداد، خانم حسینی، زهرای کوچولو، آقای مصباح و بالاتر از همه حضرت آقا. من که تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم، برایم سخت بود بخواهم رودررو …
ادامه مطلب

منتظر قاب نهایی

منتظر قاب نهایی
حوالی نماز صبح و بین‌الطلوعین بود. بار و بنه را برداشتیم و راهی وداع‌گاه آخر شدیم. پله‌های عریض و طولانی را که رد می‌کردی، همان‌جا که نفست بالا نمی‌آمد و منتظر نفس عمیق بعدی بودی، چشمت می‌افتاد به عکس آقا که میان حجره‌های مصلی، خوب چشم‌ها را اسیر جذبه‌اش می‌کرد. طنین صدای توسل گوشم را پر کرده بود و پرده انداخته بود بر سیلیِ حقیقتی که روزگار بی‌هوا به ما …
ادامه مطلب

اولین دیدار

اولین دیدار
امروز مراسم وداع بود؛ اما من نه به آخرین دیدار رفتم و نه با آقا خداحافظی کردم. امروز، اولین دیدار من با آقا بود و من با شوق و اشکِ گرم به ایشان سلام کردم. وقتی قدم برمی‌داشتم تا برسم، یک‌باره صدای آقا در تمام مسیر پخش شد. ناگهان یتیمانِ کمرشکسته، یا بهتر است بگویم یتیمانِ مقتدرِ علی، همگی سر چرخاندند به سوی مصلی؛ انگار همه، مثل من، فکر کردند …
ادامه مطلب

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران

بر شانه‌های اندوه، زیر پرچم ایران
در این روز تلخ، هنگامی که آسمانِ مصلّا رنگِ خاکستر و غبارِ اندوه به خود گرفته بود، من در میان آن جمعیتِ بی‌شمارِ سیاه‌پوش، با پرچم‌های خون‌خواهی، ایستاده بودم؛ نه به‌عنوان یک ناظر و تماشاگر، بلکه به‌مثابه قطره‌ای از این دریا، و به‌عنوان منتظری که چشم‌به‌راهِ پیکری بود؛ پیکری از نور. در میان آن هیاهوی گریه و زاری، اشک و هق‌هق، دل‌شورگی و سراسیمگی، درست در همان لحظه‌ای که قلبم …
ادامه مطلب

اهالی تنگسیر

 اهالی تنگسیر
  (با نگاهی به داستان «تنگسیر» از صادق چوبک) داستان جنوب، داستان مقاومت است؛ مقاومتی که از زمان احمدشاه قاجار با زائر محمد آغاز می‌شود و تا امروز ادامه دارد. اگر بخواهم او را توصیف کنم، باید این‌گونه بنویسم: زائر محمد، جوانمردی صاف و ساده و اهل تنگسیر بود که برای مردمان آن دیار به قهرمانی ماندگار تبدیل شد. همان‌گونه که خود می‌خواست، امروز اهالی تنگسیر برای فرزندانشان این‌گونه از …
ادامه مطلب

سلام فرمانده

سلام فرمانده
  ساعت دوازدهِ نیمه‌شبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابان‌های کاشونک دور می‌زدیم. همه‌جا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس می‌گرفتم ازشان.» پدرم که همیشه پای کار است، دنده‌عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوان‌های کاغذی چای می‌خوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟» لیوان …
ادامه مطلب

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟

امداد غیبی یا خطای محاسباتی؟
    طبس، اردیبهشت‌ماه ۱۳۵۹؛ طوفان شنی ناگهانی و حادثه‌ای کم‌سابقه، که بعدها بر آن نام «امداد غیبی» گذاشتند؛ رخدادی در دل یک عملیات کاملاً محرمانه از سوی دشمن، عملیاتی که قرار بود بی‌صدا آغاز شود و بی‌صدا به نتیجه برسد، بدون آن‌که حتی ردی از خود به جا بگذارد. سال‌ها روایت این ماجرا را شنیده‌ایم؛ روایتی که برای بسیاری شبیه افسانه‌ای دور می‌نمود و بیش از آن‌که واقعیتی تاریخی …
ادامه مطلب

از طبس تا امروز، نشانه‌ها خاموش نمی‌شوند

از طبس تا امروز، نشانه‌ها خاموش نمی‌شوند
  سفیدی ماسک‌ها همه‌جا را پر کرده بود و بوی الکل، جای عطر همیشگی حرم را گرفته بود. کرونا حتی در تار و پود حرم هم رخنه کرده بود؛ اما گنبد طلاییِ ضامن آهو مثل همیشه، در گرگ‌ومیش غروب برق می‌زد و اشک را مهمان گوشه‌ی چشمان زائران می‌کرد. حسین توی کالسکه، یک‌وری کج شده و چشم‌هایش را بسته بود و بقیه‌ی بچه‌ها از خستگیِ چند ساعت زیارت تلو‌تلو می‌خوردند؛ …
ادامه مطلب

در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند

در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند
  در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند «زمانه، همواره با آزمون‌های سخت، جوهره‌ی جان‌ها را می‌آزماید؛ تا مشخص شود کدام روح در برابر طوفان‌ها نه خم می‌شود و نه می‌لرزد. امروز، در روزی که محاصره‌ی دریایی همچون سایه‌ای سنگین بر پهنه‌ی آب‌ها چیره گشته، و یادِ یاران جان‌فشانی چون خانم حداد و رهبر عزیزمان، در عمق قلب ما رنجی شیرین و سنگین بر جای گذاشته است، باید بدانیم …
ادامه مطلب