سلام فرمانده

 

ساعت دوازدهِ نیمه‌شبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابان‌های کاشونک دور می‌زدیم. همه‌جا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس می‌گرفتم ازشان.»
پدرم که همیشه پای کار است، دنده‌عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوان‌های کاغذی چای می‌خوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟»
لیوان چای را روی جدول گذاشت و بلند شد. خجالت کشیدم. پیاده شدم. پرچم کوچکِ روی چرخ، کنار گونی‌های پر از زباله را با دست بلند کرد. دست دیگرش را کنار شقیقه گذاشت. به عکس‌های روی پرچم نگاه کرد. لبخند زد و سلام نظامی داد؛ انگار رهبر شهید و رهبر جوان‌مان را می‌دید. لبخندش خیلی به دل می‌نشست. پیکسلِ روی سینه‌اش دلبری می‌کرد. انگار پرچم سه‌رنگ‌مان سینه‌اش را مردانه سپر کرده بود. نشان پرچم، مثل یک مدال افتخار، روی سینه دخترکش هم نشسته بود.
کلی دعایش کردم. گفتم: «خدا بهتان سلامتی و قوت بدهد. خدا خیرتان بدهد.» بابا مبلغی داد که مثل یک هدیه ناقابل بود. قبول نمی‌کرد. گفت: «همه دست‌شان بسته است؛ شرایط سخت است.» اصرار کردم. قبول کرد. از کم بودنش معذرت خواستم. سوار شدم. به پدرم گفت: «خدا بچه‌هایتان را برایتان نگه دارد.»
راه افتادیم. بابا گفت: «اگر بنویسیش بد نمی‌شود؟ آخه خانم بود.» گفتم: «این‌ها سند حقانیت و مظلومیت جمهوری اسلامی است. اتفاقاً باید روایت شود. اینکه این زن به‌خاطر شرایطش مجبور به کار کردن شده، عار نیست. اینکه با شرایط سختی که دارد پای حق ایستاده، افتخار ماست.»
روایتم را با بغض می‌نویسم. در دلم می‌گویم: عجب مردمی داریم؛ عجب مقاومتی، چه ایمانی، چه همتی. از خودم و کم‌کاری‌هایم خجالت می‌کشم. خدا کند مسئولان پای کار مردم بمانند. مردم پای کار وطن هستند.

به قلم زهرا جلالی | پایه هفتم

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده