ادامه مطلب
لا ملجأ الا الله...

شهر تهی از نفسهای ساکنانش شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیلها لرزه به جان زمین میانداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …









