اقیانوسی به وسعت آغوش مردان شجاع

اقیانوسی به وسعت آغوش مردان شجاع
  بوی عطر مردانه‌ای که دیگر در خانه نخواهد پیچید. کفش‌هایی که دیگر کنار در جفت نخواهند شد و قدم‌هایی که دیگر روی فرش خانه نقش نخواهند بست. سالی که بی‌صدای دعایش تحویل شد، و لباس سفیدی که دیگر در کمدش دیده نخواهد شد. میخواهم از آخرین‌بار‌ها بگویم. آخرین‌بارهایی که همیشه بی‌خبر می‌آیند؛   مثل آخرین تماس، آخرین شب قدر، آخرین افطار و سحری، آخرین ماه رمضان، آخرین عید و …
ادامه مطلب

تاریخ تکرار می‌شود

تاریخ تکرار می‌شود
داستان از یک خبر و شایعه نادرست و یک کشته سازی و تحریک افکار عمومی درباره شکنجه کودکانی که بر دیوار مدرسه شعارهایی علیه حکومت نوشته بودند، شروع شد. خبری که در راست و دروغ بودنش شک و شبه‌هایی وجود داشت، و تبدیل به همان دروغ بزرگی شد که هر چقدر بزرگ‌تر باشد باورش راحت‌تر است...  رسانه کارش را خوب انجام داد و همان جرقه‌ای برای مردم ناآگاه خسته از …
ادامه مطلب

در آینه وقایع

در آینه وقایع
آن زمان‌ها، فضا و شرایط پیرامون گاه چنان سنگین و پرتنش می‌شد که ناخودآگاه بر روح و روان آدم تاثیر می‌گذاشت. درست پیش از وقایعی که در خاطرم مانده، حس می‌کردم اوضاع در حال تغییر است و نگرانی‌هایی در میان بود. من از اوضاع پیش آمده سخت نگران شده بودم. سکوت نمی‌کردم، چون می‌خواستم اطرافیانم را با واقعیتی که در حال وقوع بود به درستی آشنا کنم. اینقدر بحث می‌کردم …
ادامه مطلب

سپیده‌دمِ ظهور

سپیده‌دمِ ظهور
در دنیای نوجوانی، که پر از رنگ‌ها، آرزوها و گاهی سردرگمی‌های بی‌پایان است، نامی وجود دارد که هرگاه به زبان می‌آید، تکانی به قلبم می‌دهد.  شاید برای هر کسی متفاوت باشد اما برای من فراتر از یک شخصیت تاریخی یا یک نامِ غریب در کتاب‌های درسی است. ایشان برای من معنایِ زنده بودنِ امید در اوجِ ناامیدی‌ها هستند. بعد از رفتن حضرت آقا امید تمام ایرانی ها فقط به آمدن …
ادامه مطلب

تابوت‌های کوچک...

تابوت‌های کوچک...
​ در سایه‌ی غبار جنگ، جایی که آسمان به جای ستاره‌ها، دود و فریاد را به نمایش می‌گذارد، تابوت‌های کوچک، کوچک‌تر از هر رویایی که کودکان در سر می‌پروراندند یکی یکی بر دوش پدران و مادران شکسته به خاک سپرده می‌شوند. دخترکانی با موهای بافته‌شده با رویای عروسک بازی با دوست هایشان، پسرانی با دست‌های کوچک که هنوز توپ را لمس نکرده‌اند، حالا در آغوش پارچه‌ای سفید، خداحافظیِ ابدی می‌گویند. هر تابوت، …
ادامه مطلب

فرزندان بقیع

فرزندان بقیع
سال‌های زیادی می گذرد از روزهایی که دستانی ناپاک و دل هایی تیره بر خاک مدینه سایه کردند و ویرانش خواستند. روزی که کینه توزانه به بقیع هجوم بردند؛ ریختند و کشتند و خراب کردند. هر ضربه تیشه را نه فقط برای ویران کردن قبور مطهر بلکه به قصد از جا کندن ریشه‌های تشیع زدند. به گمان ذهن‌های پلیدشان نور چهار خورشید امامت را خاموش کرده بودند. آن‌ها انتخاب کرده …
ادامه مطلب

نوروز بی بهار

نوروز بی بهار
هرسال قبل از عید در تکاپوی چیدن سفره هفت سین بودم. از هفته‌های قبل مدل دکورهای مختلف را به دقت وارسی می‌کردم و به جزئیات چیدنش دقت می‌کردم و آخر همه را کلافه می‌کردم. چرا؟! چون یکسره باید شنونده‌ی ایده‌های مختلفم می‌بودند و آخر سر هم که پا به پای من بازار گل و بازار های مختلف را می‌آمدند تا آن چیزی که مدنظرم بود را پیدا کنم! اما امسال …
ادامه مطلب

دست‌خدا...

دست‌خدا...
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه هم‌قد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشک‌های ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفه‌ها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایه‌ی شما مقتدر شدیم را پررنگ‌تر کردید؛ …
ادامه مطلب

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند
لحظه‌ای میان اسفند و فروردین می‌شود لحظه‌ی تقدیر ما، همان لحظه‌ی تحویل سال. لباس‌های رنگی، سفره‌ی هفت‌سین و ماهی‌‌ قرمز کوچک درون تنگ می‌شود دلخوشی‌ کوچک و رنگین عید، می‌شود بهانه‌ی احسن‌الحال و طراوت زندگی. دعای تحویل‌سال را که می‌خوانند، دل می‌تکانند از غبار غم و آب می‌دهند باغچه‌ی کوچک وجود را. روی عزیزان را می‌بوسند و در آغوششان می‌گیرند.همه‌چیز در بهترین حال است و احوال همگان وابسته به بهار …
ادامه مطلب

جشنواره‌ای که برگزار نشد

جشنواره‌ای که برگزار نشد
امروز قرار بود روز جشن باشد.   روز خنده‌ها، تمرین‌ها، هیجانِ اجراها و تشویق‌های فراوان در تالار اندیشه.   اما صحنه خالی ماند… چراغ‌ها روشن نشدند، و صدای “آغازِ جشنواره” از بلندگوها برنخاست. چون جای کسی خالی بود که همیشه آغازگرِ لبخندها بود؛ معلمی که اهمیت حال خوب و تجربیات زیبا را در کنار یکدیگر به ما یادآوری می‌کرد، نه رقابت را. حالا این جمله از دیوارهای سالن می‌چکد، می‌پیچد …
ادامه مطلب