
در دنیای نوجوانی، که پر از رنگها، آرزوها و گاهی سردرگمیهای بیپایان است، نامی وجود دارد که هرگاه به زبان میآید، تکانی به قلبم میدهد.
شاید برای هر کسی متفاوت باشد اما برای من فراتر از یک شخصیت تاریخی یا یک نامِ غریب در کتابهای درسی است. ایشان برای من معنایِ زنده بودنِ امید در اوجِ ناامیدیها هستند. بعد از رفتن حضرت آقا امید تمام ایرانی ها فقط به آمدن اوست همه و همه منتظر ندای یا اهل العالم او هستند.
گاهی که در اتاق تنهاییام مینشینم و به آینده فکر میکنم، با خودم میگویم که چقدر دنیا در سایه ی جنگ بد است و دنیا به یک تکیهگاه محکم نیاز دارد؛ به کسی که وقتی میآید، تمامِ تکههایِ شکستهیِ قلبِ آدمها را به هم بچسباند و ظالم را نابود کند.
راستش من همیشه ایشان را مثل یک خورشید تصور کردهام؛ خورشیدی که پشت ابرِ غیبت پنهان شده است، اما حرارت و نورش هنوز به زمین میرسد، اگر ایشان نبودند، دنیای ما در یخبندانِ ظلم و بیعدالتی کمر خم میکرد...
اما چرا او از دیده ما غایب است؟
خیلی از اوقات که به خودم پاسخ میدهم: «شاید دلیل غیبت او تو باشی»، شاید همین جمله باشد که باعث شود به دنبال اصلاح کارهایم باشم.
من در سن و سالی هستم که سوالهای زیادی در ذهن دارم. گاهی از خودم میپرسم که چطور میتوان عاشق کسی بود که هرگز او را با چشم ندیدهایم؟ اما بعد به یاد میآورم که زیباترین چیزهای دنیا مثلِ عشق، محبت و آرامش هم دیدنی نیستند، بلکه فقط با چشمِ دل حس میشوند، و من حسِشان میکنم در تمام لحظات سخت زندگیمان.
وقتی در آزمونهای مدرسه مستأصل میشوم، وقتی میانِ دوستیهایم دلخور میشوم و یا وقتی دلم از خبرهایِ تلخِ جنگ میگیرد، تنها یادِ ایشان است که مثل یک نسیمِ خنک، آشوب و استرس درونم را آرام میکند. انتظار برای من معنایِ تلخی ندارد؛ انتظار یعنی آمادگی، یعنی من به عنوان یک فرد در جامعه سعی میکنم تمام تلاش را بکنم به گونهای رفتار کنم که اگر روزی چشمم به ایشان افتاد، لازم نباشد از سرِ شرمندگی سرم را پایین بیندازم.
گاهی پیش میآید که در غروبهای جمعه، دلتنگی عجیبی راهِ نفسم را میبندد؛
آنوقت است که با زبانِ سادهی خودم با ایشان حرف میزنم، میگویم: « بابا جان دنیا منتظر است بیایی، میدانم که از همه بیشتر دلخوری اما ای کاش زودتر بیایی تا دنیا را از این همه رنگِ خاکستری و مشکل و ظلم نجات دهی.» دلم میخواهد وقتی ایشان میآیند، زمین پر از گلهایِ نرگس شود و دیگر هیچ کودکی در هیچ کجایِ جهان، شب را با گرسنگی یا ترس از جنگ به خواب نرود.
من باور دارم که آمدنِ ایشان، پایانِ تمامِ گریهها و نابودی هر ظلم و آغازِ یک لبخندِ همیشگی برای تمامِ مردمِ دنیاست.
او برای من همان پدری است که مهربانیاش مرزی ندارد؛
ایشان بیش از آنکه متعلق به گذشته باشند، متعلق به آیندهای روشن ما و ایرانمان هستند که من و همسن و سالهایم باید آن را بسازیم.
هر بار که سعی میکنم یک صفتِ بد را در خودم اصلاح کنم، یا هر بار که دستِ دوستی را به سویِ کسی دراز میکنم، احساس میکنم یک قدم به ایشان نزدیکتر شدهام. این انتظارِ سبز، به من انگیزه میدهد تا درسم را بهتر بخوانم و فردِ مفیدتری برای جامعهام باشم؛ زیرا میدانم که ایشان به یارانی دانا، قوی و مهربان نیاز دارند،شاید من بتوانم گوشه ای از این کار هارا بگیرم.
در نهایت، تمام حرفهایم را در یک جمله خلاصه میکنم: او برای من یعنی «امید».
امیدی که هیچگاه ناامید نمیشود و نوری که هیچ ظلمتی نمیتواند آن را خاموش کند، امیدوارم روزی برسد که قلمها نه از دلتنگیِ دوری، بلکه از شادیِ حضورِ ایشان بنویسند و تمامِ جهان، طعمِ واقعیِ عدالت و مهربانی را بچشد. آن روز تلخترین خاطراتِ بشر هم به شیرینی تبدیل خواهد شد و تمام ستمکاران عالم نابود خواهند شد، چرا که صاحبِ اصلیِ زمین بازگشته است.
«بابای من؛ گاهی که میانِ هیاهویِ بیپایانِ این جهان و درمیان جنگ به آسمان نگاه میکنم، احساسِ تنهایی به سراغِ قلبم میآید، به یاد میآورم که شما خانهای به وسعتِ تمامِ دلهایِ منتظر دارید؛ و من، در همین جایگاهی که هستم، آرزو میکنم که ای کاش پنجرهی کوچکِ اتاقم، روزی رو به سپیدهدمِ ظهورِ شما باز شود تا تمامِ دلتنگیهایم در زلالِ نگاهِ مهربانتان تطهیر گردد.»
«ای غایب از نظر که دلم در هوایِ توست،
عالم تمام، تشنهیِ صبحِ صفایِ توست.
ما در حصارِ غیبت و، تو در میانِ ما،
این دلخوشیِ ماست که عالم سرایِ توست.»
به قلم فاطمه هاشمی | پایه نهم
