آغوشی که جاماند، دلی که شکست....

آغوشی که جاماند، دلی که شکست....
    آغوشی که جا ماند، دلی که شکست...   دیگر نبودنِ بعضی آدم‌ها را نمی‌توان باور کرد؛ آن‌قدر در دل و جانت ریشه دوانده‌اند که نبودشان مثلِ قطع شدنِ نفس است. بامدادِ ۲۹ فروردین بود؛ حوالی نیمه‌شب، وقتی ستاره‌ها در آسمان خاموشِ شهر، گویی برای دلِ من اشک می‌ریختند. پاهایم بی‌اختیار مرا کشاند تا کنارِ مقتلِ آقا و خانم حداد بایستم. نمی‌دانستم باید بگویم «خیلی دلتنگت هستم» یا باید …
ادامه مطلب

سکوت اقتدار

سکوت اقتدار
  سکوتِ اقتدار مینویسم از بزرگ مردان تاریخ که گرچه نامشان بر صفحه این جهان خاکی گمنام است اما در آسمان آوازه ها دارند در دل تاریکی شب‌هایی که هیچ ستاره‌ای جرئت رخ‌نشان‌دادن نداشت، مردانی ایستاده بودند که نامشان در سکوت جهان گم می‌شد، اما روشنایی فردا را از خون دلشان می‌ساختند. آن‌ها پشت لانچرها می‌ایستادند؛ جایی که هر نفس، بوی خطر می‌داد و هر ثانیه، قدمی بود میان بودن …
ادامه مطلب

از دل آوار تا روشنایی بازگشت به زندگی

از دل آوار تا روشنایی بازگشت به زندگی
    روایت زندگی و ایستادگی سرکار خانم ملکی در روزهایی که شهر با تنش و ناامنی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، حادثه‌ای ناگهانی رستوران اکبرجوجه در خیابان رجایی را در هم فرو ریخت؛ اما درست در میانه این ویرانی، زنی ایستاد که باور داشت می‌توان از دل خاکستر، دوباره چراغ زندگی را روشن کرد. سرکار خانم ملکی، ۴۲ ساله، کارآفرین و حامی شش خانم سرپرست خانوار است؛ زنی که توانست با …
ادامه مطلب

لا ملجأ الا الله...

لا ملجأ الا الله...
    شهر تهی از نفس‌های ساکنانش‌ شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیل‌ها لرزه به جان زمین می‌انداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …
ادامه مطلب

روایت نورچشم

روایت نورچشم
    محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطره‌ها یکی یکی از پس چشمانم می‌گذشت؛ اشک می‌شد و از صورت سردم سرازیر می‌شد.  مجری که سر صحبت را باز می‌کرد و می‌پرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار می‌کنیم که به جای درس؛ خاطره‌هایی که با آن لحن شیرینت روایت می‌کردی را بیشتر بشنویم‌.. آقا فرید صحبتش را …
ادامه مطلب

شهید قلب تاریخ است

شهید قلب تاریخ است
    " شهید قلب تاریخ است " دکتر شریعتی  جایی میان جمعیتی که امروز برایتان آمده بود،  قطعا حضور داشتید. آقا جانم  ۴۰ روز است که به همراه جمعی از خانواده تان به آسمان ها پرواز کردید و جانفدای این مردم شدید ، مردمی که آرزو داشتند فدای شما شوند ، اما شما فدای آنها شدید . مردمی که امروز جلوی قتلگاهتان اشک می‌ریختند و رفتنتان را باور نمی‌کردند، رفتید …
ادامه مطلب

مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید

مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید
    مرثیه‌ای برای یک حضورِ بی‌کران؛ در روزِ چهلمِ خورشید امروز، زمین از سنگینیِ این همه عشق، لرزید. امروز، آسمان هم با شکوهِ این سوگ، در سکوتی سنگین و پر از اشک فرو رفت. امروز، آنچه در میدان‌ها و کوچه‌ها جاری بود، تنها یک «مراسم» نبود؛ امروز، تبلورِ یک تاریخ بود؛ تبلورِ پیوندی که مرگ نتوانست آن را گسسته و زمان نتوانست آن را کمرنگ کند. ببین...  از دوردست‌ها، …
ادامه مطلب

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود
     این بار می نویسم برای کسی که الگوی زندگی ام بود کسی که بی منت برای ما مادری می کرد مادری که همیشه سنگ تمامش را برای ما می گذاشت و همیشه سنگ صبور ما بود.... نمی دانم کجا و چگونه ولی عجیب مهرش به دلم افتاد  نه فقط بر دل من بلکه بر دل تمام اهالی فرهنگ.... همان اول همان اولین لحظه های دیدارمان در راهروی مدرسه …
ادامه مطلب

آنها که نامی ندارند، اما شهر به نام آنها نفس می‌کشد

آنها که نامی ندارند، اما شهر به نام آنها نفس می‌کشد
    از درِ سینما که بیرون می‌آییم، پرتوهای کم‌رمقِ خورشیدِ غروب از لابه‌لای شیشه‌ها و ساختمان‌های بلند شهر سرک می‌کشند. رنگ نارنجی‌شان نرم و ملایم شده، انگار آفتاب هم پس از یک روز طولانی خسته است. با این حال هنوز آن‌قدر جان دارد که از میان خیابان عبور کند، روی آسفالت بنشیند و لحظه‌ای چشم را بزند...بعد از آن‌همه صدای انفجار و آژیر و پدافندی که در دل فیلم …
ادامه مطلب

عشق، امید، خیابان و تکبیر

عشق، امید، خیابان و تکبیر
وطن... واژه‌ای که این روزها در هیأت عشق، امید، خیابان و تکبیر جلوه کرده است. بیست و اندی روز از آن روزها گذشته است؛ روزهایی که گویی دوباره راهی راهیان نور شدیم و در کوچه‌های فکه و جزیره‌ی مجنون قدم زدیم. تاریخ از دل خاک سر برآورد و جبهه‌ها بار دیگر جان گرفتند. تهران حال و هوای مجنون به خود گرفت، مشهد بوی فکه داد و سراسر ایران یاد خرمشهر …
ادامه مطلب