ادامه مطلب
آغوشی که جاماند، دلی که شکست....

آغوشی که جا ماند، دلی که شکست... دیگر نبودنِ بعضی آدمها را نمیتوان باور کرد؛ آنقدر در دل و جانت ریشه دواندهاند که نبودشان مثلِ قطع شدنِ نفس است. بامدادِ ۲۹ فروردین بود؛ حوالی نیمهشب، وقتی ستارهها در آسمان خاموشِ شهر، گویی برای دلِ من اشک میریختند. پاهایم بیاختیار مرا کشاند تا کنارِ مقتلِ آقا و خانم حداد بایستم. نمیدانستم باید بگویم «خیلی دلتنگت هستم» یا باید …









