ادامه مطلب
خودِ گمشده من، آنسوی ساعت ۹:۴۰

خودم را گم کردهام و دیگر خودم را نمیشناسم. منی که روزی، خودش دستم را در آشفتگیهای اوایل نوجوانی گرفت و کمکم کرد تا خودم را پیدا کنم، حالا در میانِ سردرگمی و پریشانیِ روزهای نبودنش، بدجوری خودم را گم کردهام. در میان روزهایی که تنها پنج، شش روز تا تشییعش مانده است؛ تشییعِ امنترین آدمِ زندگیام. در میانِ خواستن و نخواستن... در میانِ عجیبترین و عظیمترین دلتنگیِ عمرِ پانزدهسالهام... …









