خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰

خودِ گمشده من، آن‌سوی ساعت ۹:۴۰
خودم را گم کرده‌ام و دیگر خودم را نمی‌شناسم. منی که روزی، خودش دستم را در آشفتگی‌های اوایل نوجوانی گرفت و کمکم کرد تا خودم را پیدا کنم، حالا در میانِ سردرگمی و پریشانیِ روزهای نبودنش، بدجوری خودم را گم کرده‌ام. در میان روزهایی که تنها پنج، شش روز تا تشییعش مانده است؛ تشییعِ امن‌ترین آدمِ زندگی‌ام. در میانِ خواستن و نخواستن... در میانِ عجیب‌ترین و عظیم‌ترین دلتنگیِ عمرِ پانزده‌ساله‌ام... …
ادامه مطلب

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست

در کوچه‌های نور، جای خالیِ تو پیداست
گاهی آدم به شهری می‌رسد که همه آن را پناهِ دل می‌دانند؛ اما همان‌جا، دلش از همیشه تنهاتر می‌شود. جایی که باید مأمنِ آرامش باشد، برای من امشب، مأمنِ دلتنگی شد؛ دلتنگی‌ای به سنگینیِ تمامِ غروب‌های بی‌قرار، به عمقِ تمامِ اشک‌هایی که راهی برای پنهان شدن ندارند. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه اول، انگار قلبم فهمید که قرار است امشب، اشک، هم‌صحبتِ من باشد. انگار اینجا، با همهٔ نورش، با همه صلواتش، …
ادامه مطلب

درس عاشورا، رسم شهادت

درس عاشورا، رسم شهادت
امروز، ۱۰ محرم ۱۴۴۸ و اولین عاشورای بدون شماست. امروز ۱۱۸ روز است که نیستید. در این یک دهه محرم که گذشت، خیلی به شما و شهادتتان فکر کردم؛ به شما و درس‌هایی که از عاشورا و سیدالشهدا گرفتید؛ درس ایستادگی، صبر، مجاهدت، تسلیمِ خدا بودن، مقاومت و خیلی‌های دیگر و تک‌تک این درس‌ها در رفتارتان متجلی بود. تمام تلاشتان را می‌کردید تا آن‌ها را به ما نیز بیاموزید و با شهادتتان، …
ادامه مطلب

از دلتنگی تا همسایگی

از دلتنگی تا همسایگی
وقتی با خواندن خبر متوجه شدم محل تدفین شما کنار سلطان خراسان است، با خودم گفتم: «چه سعادتی!» خانم حداد از دنیا چیزی بیشتر از این نمی‌خواست. در آن لحظه هم در خود فرو ریختم و هم برای شما خوشحال شدم. در خود فرو ریختم و قلبم، مثل آجرهای خانه‌ی ساده‌ی شما پس از اصابت موشک، تکه‌تکه شد؛ چرا که نمی‌خواستم بپذیرم آغوشی که حسش کرده بودم، حالا قرار است …
ادامه مطلب

صد روز زیر آسمانِ بی‌تو

صد روز زیر آسمانِ بی‌تو
صد روز از آن صبح سرد و غریب گذشت؛ صد روزی که با محنت، غم و سختی سپری شد. در پسِ غمی که بر دل‌مان نشسته بود، گاه‌گاهی می‌خندیدیم؛ اما نه از سرِ شوق و ذوق، بلکه با لبخندی توخالی؛ لبخندی که با دیدن صورت خندان دیگران، غبار غم می‌گرفت و به هوای خنده‌های شما، دلش بارانی می‌شد. داغِ رفتنِ معلمی چون شما؛ معلمی که در لحظه‌لحظه‌ی زیستن، در قامت …
ادامه مطلب

در پناه ولایت

در پناه ولایت
       به نام خدای غدیر، به نام خدایی که دین را با ولایت کامل کرد و نعمت را با علی تمام نمود سلام مولا،  سلام ای امیرِ دل‌های خسته، سلام ای صاحبِ غدیر، سلام ای آن حقیقتی که خدا خواست نامش تا ابد بر بلندای تاریخ بدرخشد. غدیر از راه رسیده است و من هرچه می‌کوشم آن را فقط یک عید ببینم، نمی‌توانم. غدیر برای ما از یک روز …
ادامه مطلب

رازی سربه مهر

رازی سربه مهر
حسرتِ درکِ این راز را که او چگونه هرگز فرسوده نمی‌شد، با خود به گور خواهم برد؛ او هرگز رازش را به من نگفت... البته که او اهلِ فاش کردنِ رازهایش برای هیچ‌کس نبود. نمی‌دانم، شاید اگر روزی قلبِ رنجور و ضعیفش را با تیغی از جنس نور بشکافیم، واژه‌ها و ناگفته‌های بسیاری در آن بیابیم؛ کلماتی درهم‌ریخته و بی‌شمار، از جنسِ کریستال‌های شکسته و بُرنده. کلماتی که اگر بر …
ادامه مطلب

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام

سلامی از وادی نور به معلم پرکشیده‌‌‌‌ام
آیا می‌دانید از کدامین وادیِ نور برایتان می‌نویسم؟ از سرزمینی که آسمانش به سجده افتاده و زمینش بوسه‌گاه فرشتگان است؛ جایی که خورشید تابشی شرمگینانه دارد و ماه، چون مادری نگران، بر گهواره‌ی دلتنگیِ زمین می‌تابد. از کربلای معلی برایتان می‌نویسم، ای معلمِ به افلاک پیوسته!  نمی‌دانم از کجا آغاز کنم؛ از دلم که در اولین لحظه‌ی ورود به نینوا لرزید، یا از حضورِ شما که انگار حتی اینجا هم …
ادامه مطلب

اهالی تنگسیر

 اهالی تنگسیر
  (با نگاهی به داستان «تنگسیر» از صادق چوبک) داستان جنوب، داستان مقاومت است؛ مقاومتی که از زمان احمدشاه قاجار با زائر محمد آغاز می‌شود و تا امروز ادامه دارد. اگر بخواهم او را توصیف کنم، باید این‌گونه بنویسم: زائر محمد، جوانمردی صاف و ساده و اهل تنگسیر بود که برای مردمان آن دیار به قهرمانی ماندگار تبدیل شد. همان‌گونه که خود می‌خواست، امروز اهالی تنگسیر برای فرزندانشان این‌گونه از …
ادامه مطلب

سلام فرمانده

سلام فرمانده
  ساعت دوازدهِ نیمه‌شبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابان‌های کاشونک دور می‌زدیم. همه‌جا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس می‌گرفتم ازشان.» پدرم که همیشه پای کار است، دنده‌عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوان‌های کاغذی چای می‌خوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟» لیوان …
ادامه مطلب