درس عاشورا، رسم شهادت

درس عاشورا، رسم شهادت
امروز، ۱۰ محرم ۱۴۴۸ و اولین عاشورای بدون شماست. امروز ۱۱۸ روز است که نیستید. در این یک دهه محرم که گذشت، خیلی به شما و شهادتتان فکر کردم؛ به شما و درس‌هایی که از عاشورا و سیدالشهدا گرفتید؛ درس ایستادگی، صبر، مجاهدت، تسلیمِ خدا بودن، مقاومت و خیلی‌های دیگر و تک‌تک این درس‌ها در رفتارتان متجلی بود. تمام تلاشتان را می‌کردید تا آن‌ها را به ما نیز بیاموزید و با شهادتتان، …
ادامه مطلب

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم

تو رفتی، ما ادامه‌ی تواییم
به یاد زنی که داستانش بخشی از مسیر زندگی ماست. ما دختران توایم؛ دخترانی که هرکدام در گوشه‌ای، هنوز با شنیدن نامت مکث می‌کنیم، نفس می‌گیریم و دلمان می‌لرزد. روزهایی بود که حرف‌هایمان پراکنده بود؛ هرکسی جمله‌ای نوشته بود، کسی از لبخندت، کسی از نگاهت، یکی از نگرانی‌های مادرانه‌ات و دیگری از دست‌هایی گفت که هر جا می‌رفتی بی‌صدا امید می‌بخشید. اما وقتی این نوشته‌های کوچک را کنار هم گذاشتیم، …
ادامه مطلب

چای تلخی که به لب نرسید

چای تلخی که به لب نرسید
دیروز تمام مدت نگاهم به در بود. یاد تو مثل پروانه‌ای شده بود که دور شمع دلِ سوخته‌ام می‌چرخید. گوشه‌ای از مراسم یادبودت ایستاده بودم؛ به چشمِ مهمانانت نگاه می‌کردم و اشک‌هایم آرام‌آرام روی گونه‌هایم جاری می‌شد. از کوچک و بزرگ، همه آمده بودند و برای تو قرآن می‌خواندند. سرخیِ قاب «معلم شهید» خونم را به جوش می‌آورد و تپش قلبِ منتظرم تندتر می‌شد. چشمم به گل‌های مریم کنار قاب …
ادامه مطلب

خوش آمدی ای پناه جهان

خوش آمدی ای پناه جهان
  «کنارِ پنجره‌فولادت، ای امید و قرار،   تمامِ بغض‌های گلویم چه خوب مأوا داشت،   به استعاره بگویم که میهمانِ توأم،   و میزبانیت انگار یک جهان تماشا داشت.   شاعر: معلم شهیدم، شهیده زهرا حدادعادل» ایران قطعاً در پناه امام رضاست و من نسبت به این حقیقت مطمئنم.   از همان لحظات آغازین جنگ... از همان لحظات نخست دلتنگی یک ملت برای رهبر شهید... از همان ثانیه‌هایی که …
ادامه مطلب

مهمان پرچم، میزبان اشک

مهمان پرچم، میزبان اشک
    پارسال همین روزها بود که خانم حداد به ما بچه‌های پرتو گفته بود یک روز در دههٔ کرامت، پرچم امام رضا قرار است مهمانِ مدرسه شود؛ و چقدر برای آن روز ذوق داشتیم... روزی که قرار بود پرچم را بیاورند، بچه‌ها را در کریدور جمع کردیم و منتظر ماندیم. آن‌قدر ورود خادمان حرم با پرچم، ناگهانی و زیبا بود که حتی من هم ـ که خبر داشتم ـ …
ادامه مطلب

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او

مدرسه‌ای پر از او؛ خالی از او
  او بعد از چهل و چندروز بالاخره تصمیم گرفتم به مدرسه برگردم. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم که پا در محیطی بگذارم که سال‌هاست، گوشه به گوشه‌اش را با “او” بوده‌ام و حالا از آن خاطرات، تنها گوشه‌های بدون “او” باقی مانده. اما مگر می‌توان با تقدیر جنگید؟ وسایلم را جمع کردم و راهی مدرسه شدم. همه‌چیز مثل همیشه بود. مغازه‌های نیمه باز صبح، خیابان های پر و خالی، …
ادامه مطلب

این پاپیون صورتی داستان قشنگ و غم‌انگیزی دارد...

این پاپیون صورتی داستان قشنگ و غم‌انگیزی دارد...
    پارسال همین روزها زنگ تفریح که از پله ها پایین آمده‌ایم ، میان کریدور میز کوچکی بود پر از بسته های کوچک مارشمالو که با پاپیون های صورتی تزئین شده بود و یک ظرف آب پر از گل...سرود در کریدور پخش می‌شد و همه خوشحال بودیم ، روز دختر بود آخر...مگر می‌شد روز دختر باشد و کنار خانم حداد و دوستانمان خوشحال نباشیم ؟؟خوشحالی مان جایی تکمیل شد …
ادامه مطلب

وقار یک دختر، یادگار یک مادر آسمانی

وقار یک دختر، یادگار یک مادر آسمانی
    تقدیم به همکلاس عزیزم فاطمه‌سادات روز دختر فقط یک جشن نیست؛ فرصتی است برای دیدن زیبایی‌هایی که در وجود دختران این سرزمین ریشه دارد؛ زیبایی‌هایی از جنس امید، مهربانی، استقامت و نجابت. در میان همه این دختران، بعضی چهره‌ها درخشش دیگری دارند؛ درخششی که با نور عشق و فداکاری خانواده‌شان گره خورده است. امروز می‌خواهم تبریک صمیمانه روز دختر را تقدیم کنم به دوستی عزیز؛ دختری نجیب و مهربان که …
ادامه مطلب

تو آمدی که امامت کنی پری‌ها را

تو آمدی که امامت کنی پری‌ها را
    یك ذی‌القعده، تن نحیفت را پارچه‌ای تمیز در آغوش گرفته بود. عطر گل محمدی بر خانه موسی بن جعفر دامن پهن کرده و صدای اهلا و سهلا گفتن ملائک به گوش میرسید. نسیم به شوق شانه کشیدن مویت‌ می‌وزید. پدر با نگاهش به صورتت بوسه میزد. شاپرکِ باغ موسی‌ بن جعفر، بهترین دختر دنیا خوش آمدی!  مانند پروانه روی دست‌های برادرها دست به دست می‌شوی. جبرائیل و میکائیل هم صف کشیده‌اند …
ادامه مطلب

روایت نورچشم

روایت نورچشم
    محو شده بودم در قاب تلویزیون، در قاب دلتنگی. خیره شده بودم به پسوند شهید پشت اسمت، خاطره‌ها یکی یکی از پس چشمانم می‌گذشت؛ اشک می‌شد و از صورت سردم سرازیر می‌شد.  مجری که سر صحبت را باز می‌کرد و می‌پرسید، انگار که سرکلاس جامعه نشستیم و اصرار می‌کنیم که به جای درس؛ خاطره‌هایی که با آن لحن شیرینت روایت می‌کردی را بیشتر بشنویم‌.. آقا فرید صحبتش را …
ادامه مطلب