یك ذیالقعده، تن نحیفت را پارچهای تمیز در آغوش گرفته بود. عطر گل محمدی بر خانه موسی بن جعفر دامن پهن کرده و صدای اهلا و سهلا گفتن ملائک به گوش میرسید. نسیم به شوق شانه کشیدن مویت میوزید. پدر با نگاهش به صورتت بوسه میزد. شاپرکِ باغ موسی بن جعفر، بهترین دختر دنیا
خوش آمدی!
مانند پروانه روی دستهای برادرها دست به دست میشوی. جبرائیل و میکائیل هم صف کشیدهاند تا شاید بتوانند بالی بتکانند و پری پیش پایت فرش کنند. صدای مهربان موسی بن جعفر پردههای سکوت را کنار میزند و میگوید که تو را هم نام خیرالنساء نامیده. تو فاطمه شدی تا دوباره امالبیها روی زمین قدم بردارد. خودت بگو چه سری در خلقتت داری که مخاطب فداها ابوهای هفتمین شمس آسمان ولایت شدی؟
خندیدی و با خندیدنت تفسیر بهار شدی. وقتی اولین چادر را سرت کردی، انگار دامان شب ماه را قاب شده باشد. فاطمه بودی در منصب معصومه، معصومه بودی در نقش امابیها. خانه مهرت قلب برادر بود و جایت روی زانو های پدر. احمد ناز چشمهایت را می کشید، اسحاق دست هایت را می بوسید و قاسم همبازیات بود. دست هایت در دستان رضا تفسیر شأن خلقت شمس و قمر بود و چه کسی جز موسی بن جعفر در یک آسمان هم ماه هم خورشید را یک جا دیده؟
سیاهی آسمان شبهای قم همان چادرِ شماست که ملائک منت بوسیدنش را میشکند. چادرت را سقف شهر قم کردی تا هر از چند گاهی نسیم برای فرستادن روزی زوارت تکانش دهد. دست هایم را در شبکه گره میکنم، انگار میله های خنک این شبکه ها انگشت های مرا بین دستان تو می اندازند. رضا مداح وصفت بود معصومه! امامی معصوم وصف شأنت کرده معصومه. سهم فاطمه های بنی هاشم غربت بود، فاطمهای در مدینه، فاطمهای در شام و فاطمهای در قم.
با رخت سیاه عزا به قم آمدی، دلتنگ برادرهایی بودی که خونشان بر زمین ساوه لاله کاشته بود. دلتنگ رضا بودی، رضایی که بعد از پدر پدری کرد دنیای دخترانهات را. رضایی که آمین گوی دعاهایش بودی. دخترِ بزرگ زاده شهر!
به زیارتت که می آیم، انگار خودت به استقبالم می آیی. انگار تو دست بر شانهام میگذاری و کوله بار غمها را به قیمت دو سه قطره اشک از من میخری.
اینجا جز تو کسی بار غم نمیخواهد...
