اهالی تنگسیر

 اهالی تنگسیر
  (با نگاهی به داستان «تنگسیر» از صادق چوبک) داستان جنوب، داستان مقاومت است؛ مقاومتی که از زمان احمدشاه قاجار با زائر محمد آغاز می‌شود و تا امروز ادامه دارد. اگر بخواهم او را توصیف کنم، باید این‌گونه بنویسم: زائر محمد، جوانمردی صاف و ساده و اهل تنگسیر بود که برای مردمان آن دیار به قهرمانی ماندگار تبدیل شد. همان‌گونه که خود می‌خواست، امروز اهالی تنگسیر برای فرزندانشان این‌گونه از …
ادامه مطلب

سلام فرمانده

سلام فرمانده
  ساعت دوازدهِ نیمه‌شبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابان‌های کاشونک دور می‌زدیم. همه‌جا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس می‌گرفتم ازشان.» پدرم که همیشه پای کار است، دنده‌عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوان‌های کاغذی چای می‌خوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟» لیوان …
ادامه مطلب

در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند

در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند
  در میانه‌ی طوفان، صخره‌ها استوارتر از همیشه ایستاده‌اند «زمانه، همواره با آزمون‌های سخت، جوهره‌ی جان‌ها را می‌آزماید؛ تا مشخص شود کدام روح در برابر طوفان‌ها نه خم می‌شود و نه می‌لرزد. امروز، در روزی که محاصره‌ی دریایی همچون سایه‌ای سنگین بر پهنه‌ی آب‌ها چیره گشته، و یادِ یاران جان‌فشانی چون خانم حداد و رهبر عزیزمان، در عمق قلب ما رنجی شیرین و سنگین بر جای گذاشته است، باید بدانیم …
ادامه مطلب

سکوت اقتدار

سکوت اقتدار
  سکوتِ اقتدار مینویسم از بزرگ مردان تاریخ که گرچه نامشان بر صفحه این جهان خاکی گمنام است اما در آسمان آوازه ها دارند در دل تاریکی شب‌هایی که هیچ ستاره‌ای جرئت رخ‌نشان‌دادن نداشت، مردانی ایستاده بودند که نامشان در سکوت جهان گم می‌شد، اما روشنایی فردا را از خون دلشان می‌ساختند. آن‌ها پشت لانچرها می‌ایستادند؛ جایی که هر نفس، بوی خطر می‌داد و هر ثانیه، قدمی بود میان بودن …
ادامه مطلب

لا ملجأ الا الله...

لا ملجأ الا الله...
    شهر تهی از نفس‌های ساکنانش‌ شده بود. همه از واهمه لشگر فیل سوار گریخته بودند و کعبه به ظاهر پناهی نداشت. یک عبدالمطلب بود و یک خانه خدا و لشگری از فیل سواران مسلح. ابرهه بادی به غبغب انداخته بود و غرورش را میشد از پوزخند هایش خواند. صدای قدم های فیل‌ها لرزه به جان زمین می‌انداخت اما عبدالمطلب آرام بود. به یاد آورد روزگار موسی و قومش را، به یاد …
ادامه مطلب

شهید قلب تاریخ است

شهید قلب تاریخ است
    " شهید قلب تاریخ است " دکتر شریعتی  جایی میان جمعیتی که امروز برایتان آمده بود،  قطعا حضور داشتید. آقا جانم  ۴۰ روز است که به همراه جمعی از خانواده تان به آسمان ها پرواز کردید و جانفدای این مردم شدید ، مردمی که آرزو داشتند فدای شما شوند ، اما شما فدای آنها شدید . مردمی که امروز جلوی قتلگاهتان اشک می‌ریختند و رفتنتان را باور نمی‌کردند، رفتید …
ادامه مطلب

معلمی که رفت، اما ماند

معلمی که رفت، اما ماند
      در دوران غیبتت بعد از جنگ ۱۲ روزه هرشب خواب شهادتَت را می‌دیدم؛ چشم‌‌هایم را که باز می‌کردم چند قطره ای اشک جاری می‌شد؛ تا دقیقه ها روی تخت می‌ماندم و به سقف خیره می‌شدم؛ بعد از بلند شدن از روی تخت هم تا ساعت ها ناراحت و در خودم بودم  بی‌قرار روزی می‌شدم که نکند نباشی. بعد از شهادتت خواب می‌دیدم زنده ای. در بستر بیماری …
ادامه مطلب

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود
     این بار می نویسم برای کسی که الگوی زندگی ام بود کسی که بی منت برای ما مادری می کرد مادری که همیشه سنگ تمامش را برای ما می گذاشت و همیشه سنگ صبور ما بود.... نمی دانم کجا و چگونه ولی عجیب مهرش به دلم افتاد  نه فقط بر دل من بلکه بر دل تمام اهالی فرهنگ.... همان اول همان اولین لحظه های دیدارمان در راهروی مدرسه …
ادامه مطلب

چهل روز پس از خورشید

چهل روز پس از خورشید
  چهل روز گذشت... چهل روزی که انگار تقویمش را با دانه‌دانه اشک‌ها نوشتند و با نفس‌های بریده ورق زدند.   آقا، راستش را بخواهید هنوز هم باورم نمی‌شود که دیگر صدای نزدیکتان را نمی‌شنوم. هنوز هم بعضی شب‌ها بیدار می‌مانم، چشم به راهِ حضورتان، به امیدی خاموش‌نشدنی... شاید از پشت پنجره، سایه‌تان را ببینم؛ شاید دوباره آن آرامشِ آشنا به دلمان برگردد. شما تنها یک انسان نبودید؛ شما دلگرمیِ …
ادامه مطلب

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  
(شعاری روی بنری بزرگ روی دیوار؛ چیزی که هر روز اولین نگاه‌های ما روی آن قفل می‌شد.) به‌عنوان فرهنگی‌ای که تا فردا باید پاورپوینت پژوهشش را آماده کند، جمعه گزینه دو دارد و تکلیف‌های عیدش هم به‌خاطر مریضی عقب مانده، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شده است… اما دیدم تا این متن را ننویسم، نه قلبم و نه مغزم آرام نمی‌گیرد. چند دقیقه قبل مصاحبه‌ای دیدم. در آن برنامه به …
ادامه مطلب