مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید

مرثیه‌ای برای یک حضور بی‌کران، در روز چهلم خورشید
    مرثیه‌ای برای یک حضورِ بی‌کران؛ در روزِ چهلمِ خورشید امروز، زمین از سنگینیِ این همه عشق، لرزید. امروز، آسمان هم با شکوهِ این سوگ، در سکوتی سنگین و پر از اشک فرو رفت. امروز، آنچه در میدان‌ها و کوچه‌ها جاری بود، تنها یک «مراسم» نبود؛ امروز، تبلورِ یک تاریخ بود؛ تبلورِ پیوندی که مرگ نتوانست آن را گسسته و زمان نتوانست آن را کمرنگ کند. ببین...  از دوردست‌ها، …
ادامه مطلب

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود

این بار مینویسم برای کسی که الگوی زندگی‌ام بود
     این بار می نویسم برای کسی که الگوی زندگی ام بود کسی که بی منت برای ما مادری می کرد مادری که همیشه سنگ تمامش را برای ما می گذاشت و همیشه سنگ صبور ما بود.... نمی دانم کجا و چگونه ولی عجیب مهرش به دلم افتاد  نه فقط بر دل من بلکه بر دل تمام اهالی فرهنگ.... همان اول همان اولین لحظه های دیدارمان در راهروی مدرسه …
ادامه مطلب

چهل روز پس از خورشید

چهل روز پس از خورشید
  چهل روز گذشت... چهل روزی که انگار تقویمش را با دانه‌دانه اشک‌ها نوشتند و با نفس‌های بریده ورق زدند.   آقا، راستش را بخواهید هنوز هم باورم نمی‌شود که دیگر صدای نزدیکتان را نمی‌شنوم. هنوز هم بعضی شب‌ها بیدار می‌مانم، چشم به راهِ حضورتان، به امیدی خاموش‌نشدنی... شاید از پشت پنجره، سایه‌تان را ببینم؛ شاید دوباره آن آرامشِ آشنا به دلمان برگردد. شما تنها یک انسان نبودید؛ شما دلگرمیِ …
ادامه مطلب

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  

قله نزدیک است، خستگی ممنوع!  
(شعاری روی بنری بزرگ روی دیوار؛ چیزی که هر روز اولین نگاه‌های ما روی آن قفل می‌شد.) به‌عنوان فرهنگی‌ای که تا فردا باید پاورپوینت پژوهشش را آماده کند، جمعه گزینه دو دارد و تکلیف‌های عیدش هم به‌خاطر مریضی عقب مانده، کارهای زیادی روی سرم تلنبار شده است… اما دیدم تا این متن را ننویسم، نه قلبم و نه مغزم آرام نمی‌گیرد. چند دقیقه قبل مصاحبه‌ای دیدم. در آن برنامه به …
ادامه مطلب

تابوت‌های کوچک...

تابوت‌های کوچک...
​ در سایه‌ی غبار جنگ، جایی که آسمان به جای ستاره‌ها، دود و فریاد را به نمایش می‌گذارد، تابوت‌های کوچک، کوچک‌تر از هر رویایی که کودکان در سر می‌پروراندند یکی یکی بر دوش پدران و مادران شکسته به خاک سپرده می‌شوند. دخترکانی با موهای بافته‌شده با رویای عروسک بازی با دوست هایشان، پسرانی با دست‌های کوچک که هنوز توپ را لمس نکرده‌اند، حالا در آغوش پارچه‌ای سفید، خداحافظیِ ابدی می‌گویند. هر تابوت، …
ادامه مطلب

نوروز بی بهار

نوروز بی بهار
هرسال قبل از عید در تکاپوی چیدن سفره هفت سین بودم. از هفته‌های قبل مدل دکورهای مختلف را به دقت وارسی می‌کردم و به جزئیات چیدنش دقت می‌کردم و آخر همه را کلافه می‌کردم. چرا؟! چون یکسره باید شنونده‌ی ایده‌های مختلفم می‌بودند و آخر سر هم که پا به پای من بازار گل و بازار های مختلف را می‌آمدند تا آن چیزی که مدنظرم بود را پیدا کنم! اما امسال …
ادامه مطلب

دست‌خدا...

دست‌خدا...
دست خدا بر سر ماست! این جمله را لمس کردم، وقتی پیام شما را خواندم. شبیه یک پدر، برای اینکه هم‌قد ما کودکان باشید، قد کلام را کوتاه کردید و اشک‌های ما را پاک؛ بهار را نشانمان دادید با شکوفه‌ها و طراوتش. بعد دست ما را گرفتید و به گذشته اشاره کردید؛ از خط ستم ظالمان گفتید اما نقش ما مظلومانی که در سایه‌ی شما مقتدر شدیم را پررنگ‌تر کردید؛ …
ادامه مطلب

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند

بهاری که تکیه‌گاهش خالی ماند
لحظه‌ای میان اسفند و فروردین می‌شود لحظه‌ی تقدیر ما، همان لحظه‌ی تحویل سال. لباس‌های رنگی، سفره‌ی هفت‌سین و ماهی‌‌ قرمز کوچک درون تنگ می‌شود دلخوشی‌ کوچک و رنگین عید، می‌شود بهانه‌ی احسن‌الحال و طراوت زندگی. دعای تحویل‌سال را که می‌خوانند، دل می‌تکانند از غبار غم و آب می‌دهند باغچه‌ی کوچک وجود را. روی عزیزان را می‌بوسند و در آغوششان می‌گیرند.همه‌چیز در بهترین حال است و احوال همگان وابسته به بهار …
ادامه مطلب

ماه رفتن کاروان عشاق

ماه رفتن کاروان عشاق
۲۹ روز از آغاز ماه خدا گذشت؛ تنها یک روز دیگر باقی مانده تا با تمام عزم و اراده خود، نهایت استفاده را از آن ببریم. زیرا که پس از پایانش، دیگر شبیه‌اش را پیدا نخواهیم کرد و معلوم نیست عمرمان به رمضان بعدی قد بدهد. اما ماجرا این است که رمضان امسال با ۱۴۴۷ رمضان پیشین خود تفاوت‌های بسیاری داشته است. شاید اصلاً بهتر باشد نگاهی به اولین روز …
ادامه مطلب

جشنواره‌ای که برگزار نشد

جشنواره‌ای که برگزار نشد
امروز قرار بود روز جشن باشد.   روز خنده‌ها، تمرین‌ها، هیجانِ اجراها و تشویق‌های فراوان در تالار اندیشه.   اما صحنه خالی ماند… چراغ‌ها روشن نشدند، و صدای “آغازِ جشنواره” از بلندگوها برنخاست. چون جای کسی خالی بود که همیشه آغازگرِ لبخندها بود؛ معلمی که اهمیت حال خوب و تجربیات زیبا را در کنار یکدیگر به ما یادآوری می‌کرد، نه رقابت را. حالا این جمله از دیوارهای سالن می‌چکد، می‌پیچد …
ادامه مطلب