ادامه مطلب
روضهای میان دیوار های مدرسه

دو ماه از آن روزهای سربی و سنگین گذشت؛ دو ماهی که هر ثانیهاش با تپشهای مضطربِ عقربههای زمان، در میان هراس و اندوه و خون منجمد شده بود. روزهایی که خورشیدش در غبارِ بمباران گم میشد و شبهایش با طعم تلخ بیخبری به سحر میرسید. اکنون، پس از گذر از آن طوفانهای بیامان، قدم به حیاط مدرسهای گذاشتیم که دیگر آن مدرسهی زنده و پرشورِ سابق نبود. گویی …





