ادامه مطلب
صد روز زیر آسمانِ بیتو

صد روز از آن صبح سرد و غریب گذشت؛ صد روزی که با محنت، غم و سختی سپری شد. در پسِ غمی که بر دلمان نشسته بود، گاهگاهی میخندیدیم؛ اما نه از سرِ شوق و ذوق، بلکه با لبخندی توخالی؛ لبخندی که با دیدن صورت خندان دیگران، غبار غم میگرفت و به هوای خندههای شما، دلش بارانی میشد. داغِ رفتنِ معلمی چون شما؛ معلمی که در لحظهلحظهی زیستن، در قامت …







