ادامه مطلب
چهل روز پس از خورشید

چهل روز گذشت... چهل روزی که انگار تقویمش را با دانهدانه اشکها نوشتند و با نفسهای بریده ورق زدند. آقا، راستش را بخواهید هنوز هم باورم نمیشود که دیگر صدای نزدیکتان را نمیشنوم. هنوز هم بعضی شبها بیدار میمانم، چشم به راهِ حضورتان، به امیدی خاموشنشدنی... شاید از پشت پنجره، سایهتان را ببینم؛ شاید دوباره آن آرامشِ آشنا به دلمان برگردد. شما تنها یک انسان نبودید؛ شما دلگرمیِ …





