سلام فرمانده

سلام فرمانده
  ساعت دوازدهِ نیمه‌شبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابان‌های کاشونک دور می‌زدیم. همه‌جا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس می‌گرفتم ازشان.» پدرم که همیشه پای کار است، دنده‌عقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوان‌های کاغذی چای می‌خوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟» لیوان …
ادامه مطلب

تابوت‌های کوچک...

تابوت‌های کوچک...
​ در سایه‌ی غبار جنگ، جایی که آسمان به جای ستاره‌ها، دود و فریاد را به نمایش می‌گذارد، تابوت‌های کوچک، کوچک‌تر از هر رویایی که کودکان در سر می‌پروراندند یکی یکی بر دوش پدران و مادران شکسته به خاک سپرده می‌شوند. دخترکانی با موهای بافته‌شده با رویای عروسک بازی با دوست هایشان، پسرانی با دست‌های کوچک که هنوز توپ را لمس نکرده‌اند، حالا در آغوش پارچه‌ای سفید، خداحافظیِ ابدی می‌گویند. هر تابوت، …
ادامه مطلب