ادامه مطلب
سلام فرمانده

ساعت دوازدهِ نیمهشبِ شنبه، پنجم اردیبهشت بود. در خیابانهای کاشونک دور میزدیم. همهجا آرام گرفته بود. چشمم به کنار خیابان افتاد. دلم لرزید. بغض گلویم را فشرد. گفتم: «بابا، کاش آرام رفته بودی، عکس میگرفتم ازشان.» پدرم که همیشه پای کار است، دندهعقب گرفت. مادر و دختری روی جدول نشسته بودند و در لیوانهای کاغذی چای میخوردند. شیشه ماشین را پایین آوردم: «سلام، خدا قوت. اجازه هست عکس بگیرم؟» لیوان …

