به سوی خیابان کشوردوست...

هرسال همین موقع ها بود که اسامی بچه‌های منتخب دهم و یازدهم رو می‌زدن روی آینه‌ی بزرگ کوریدور. همین موقع ها بود که چشمان نگران از نتایج قرعه‌کشی، به برگه‌ی A4 چسبیده به آینه خیره می‌شد.
همین موقع ها بود که بچه های سال پایینی با حسرت به دهم یازدهم‌ها نگاه می‌کردن و در ذهن، برای خودشان سناریوی رفتن به بیت را می‌چیدند. اسم خودشان را جزو همان لیست اسامی منتخب تصور می‌کردند و لحظه به لحظه‌ی دیدارها، خود را کنار دیگر دانش‌آموزان می‌دیدند.
این بود رسم هرساله‌ی مدرسه؛ زمانی که برای رفتن به بیت، بین بچه‌های دهم و یازدهم قرعه‌کشی می‌کردند و اسامی آنهایی که دیدار رهبری نصیب‌شان میشد را روی آینه می‌چسباندند.
ماهم همین بودیم. هفتمی‌هایی بودیم که این فضا برایمان تازگی داشت، جذابیت‌هایی داشت و برایمان نو بود. هشتمی هایی بودیم که با این رسم آشنا شده بودیم و در ذهنمان رویاپردازی می‌کردیم. و نهمی هایی بودیم که با این رسم مانوس شده بودیم، با حسرت، بزرگتر ها را بدرقه می‌کردیم و مطمئن بودیم که سال دیگر ما را هم به دیدار می‌برند و در ذهن خود نه فقط آرزوی دیدنش را، بلکه آرزوی گرفتن انگشتر و چفیه را می‌پروراندیم.
سال‌های پیش، خودمان بودیم و خودمان. تلاطم حال‌مان را کسی متوجه نمیشد. آن زمانی که بزرگترها راهی می‌شدند، همه به فکر آن‌ها بودند. دریغ از یک پرسش: کوچکترها چه حالی دارند. چه با خود می‌اندیشند و آیا در کلاس های درس امروز، حواسشان به درس است یا در بیت رهبری سیر می‌کنند؟
و حالا امسال نیز خودمان هستیم و خودمان. امسال تلاطم حال‌مان متفاوت است. امسال آن شور و ذوق سال‌های گذشته را نداریم. امسال جنس تلاطم حال‌مان خیلی فرق می‌کند. امسال آشفته، بی‌قرار و دلبسته هستیم. حیرانیم و سرگردان. دریغ از جمله‌ای دلسوزانه. هیچ‌کس حواسش به ما نیست. هیچ‌کس یادش نیست که اگر اتفاقات شوم اسفندماه نمی‌افتاد، اگر موشک‌ها و بمب‌ها حسینیه‌ای برایمان باقی می‌گذاشتند، اگر صاحب مهربان و عزیز حسینیه به همراه خانم حداد ما به آسمان پرواز نمی‌کردند؛ امسال آن دانش‌آموزان خوشبخت ما بودیم. ما بودیم که به سوی خیابان کشوردوست پرواز می‌کردیم و ما بودیم که بعد از برگشت، همه‌ی دانش‌آموزان مدرسه دورمان جمع می‌شدند تا از حال و هوای حسینیه تعریف کنیم.
و امسال حال و هوایمان بویی از دلتنگی می دهد...

 

بچه‌های دهم | دوره‌ی 34

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده